باشگاه خبرنگاران جوان - سیدعلی خامنهای، رهبر شهید علاوه بر ویژگیهای مردان سیاست، اهل فرهنگ بودند و شعر میگفتند. ایشان رهبری بودند که زمانی را برای گفتوگو با شاعران اختصاص میدادند و هر سال ساعاتی را در نمایشگاه بینالمللی کتاب میگذراندند. از این رو شاعران هم ایشان را از نزدیک میشناختند و بعد از شهادت او شعرهایی در وصف غم فقدانشان سرودند.
در ابتدا شعری از رهبر شهید را میخوانید:
دلا ز معرکۀ محنت و بلا مگریز/ چو گردباد بههم پیچ و چون صبا مگریز
تو راست معجزه در کف، ز ساحران مهراس/ عصا بیفکن و از بیم اژدها مگریز
تو موج غیرت و عزمی، ز بحر بیم مدار/ حذر ز غرش طوفان مکن، ز جا مگریز
ز سستعهدی ایام دلشکسته مشو/ نشانه باش چو پرچم، ز بادها مگریز
چو صخره باش و مکن تکیه جز به دامن کوه/ به حق سپار دل خویش و از دعا مگریز
تو از تبار دلیران خیبر و بدری/ چو ذوالفقار و چو حیدر بزن صلا، مگریز
به نوشخند منافق ز ره کناره مگیر/ به زهرخند معاند به انزوا مگریز
چو ره به قبلۀ امن است، پایمردی کن/ خطا مکن، ز توهّم به ناکجا مگریز
چو تیر، راهِ هدف گیر و بر هدف بنشین/ ز کجروی به حذر باش و از خدا مگریز
«امین» خلق و امانتگزار یزدان باش/ به صدق کوش و خطر کن، ز مُدّعا مگریز
در ادامه چند شعر که بعد از شهادت ایشان سروده شده است، منتشر میشود:
علیرضا قزوه
الا ای بزرگان! بزرگ جهان رفت/ سران را بگو سرور سروران رفت
به جانان بگویید کاو جان ما بود/ به جانان بگویید کآن جان جان رفت
بجز آسمان هیچ راهی نماندهست/ در این خاکدان تا کجا میتوان رفت؟
سلیمان ما بود و با فرشی از جان/ به معراج، صبحی سوی آسمان رفت
نشستیم در خویش و کاری نکردیم/ دریغا دریغا که آن کاروان رفت
سلامم به آن شمع تا صبح روشن/ به دیدار پروانگان ناگهان رفت
یکی روح عاشق سفر کرد از این جسم/ یکی مرد عرشی از این خاکدان رفت
تویی شعله گر شعله افتاد در دل/ تویی آتش ار آتشی بر زبان رفت
خبر مثل یک تیر مغز مرا سوخت/ خبر مثل یک تیغ بر استخوان رفت
تهمتنترین رستم داستان بود/ که پیروز تا آخر هفتخوان رفت
دلی داشت دلتنگ جمع شهیدان/ سحرگاه وصل آمد و شادمان رفت
کم از خشم صور قیامت نبود آن/ خروشت، صدایت که تا بیکران رفت
سرش خم نگردید در پیش بتها/ خلیل سرافراز، آن غیبدان رفت
دریغا گلستان ما شد سیهپوش/ دریغا سهی سرو این بوستان رفت
غریبا دل من، غریبا دل ما/ که آن آشنا با علوم جهان رفت
همه فیلسوفان عزادار اویند/ دریغا که آن عارف نکتهدان رفت
سحرگه سری سود بر آسمانها/ که آن سرو، آن سایه، آن سایهبان رفت
دلم دستبوس دو چشمان او بود/ که اشکم ز پی کاروان کاروان رفت
بگو مهربانی از این پس یتیم است/ مگر باورت نیست آن مهربان رفت؟
یکی فرصتی بود و یارش نگشتید/ بمویید یاران که تیر از کمان رفت
الا خیل خفاش، خورشید، او بود/ چرا حرمت عشق از یادتان رفت؟
به خورشید تابان چه دشنام دادید؟/ سیه رو بمانید کآن جاودان رفت
بمویید ای لالههای عزادار/ که سرو سرافراز باغ جنان رفت
یکی یار قرآن، یکی فخر دوران/ یکی صاحب قرن و صاحبقران رفت
بخندید بر قاتل مردۀ او/ خیالش که خورشید ما از میان رفت
به صاحبزمان تسلیتگوی باشید/ بزرگ جهان، یار صاحبزمان رفت
افشین علا
جان من است و جهان من سید علی خامنهای/ روح من است و روان من سید علی خامنهای
از من مپرس نام مرا هم شهرت و نشان مرا/ نام من است و نشان من سید علی خامنهای
سیم و زر تمام جهان باشند جمله از آن تو/ بگذار باشد از آن من سید علی خامنهای
در این سراست پناه من در روز حشر گواه من/ حصن من است و امان من سید علی خامنهای
ریزم به جنگ، خون عدو باطل کنم فسون عدو/ جاریست تا به زبان من سید علی خامنهای
داغش اگرچه شرر زند از دل، شرر به جگر زند/ صبر من است و توان من سید علی خامنهای
گنبد، نشان شوکت او گلدسته محو قامت او/ روح نماز و اذان من سید علی خامنهای
آقای این همه مرد و زن بابای کودکان وطن/ معشوق نسل جوان من سید علی خامنهای
آمیخت خون همسر او هم خون پاک دختر او/ با خون شیر ژیان من سید علی خامنهای
داماد پاک و نژاده را یار و عروس و نواده را/ با خویش برده چو جان من سید علی خامنهای
همچون رسول، نوحهسرا بنگر علی و فاطمه را/ بر نعش سرو روان من سید علی خامنهای
بر پارهی تن خود حسن همچون حسین بوسه زند/ بر کشتهی رمضان من سید علی خامنهای
تنها نه با ضربان من نامش رود به لبان من/ گوید امام زمان من سید علی خامنهای
خصم حرامزاده! ببین ایران و شرق و غرب زمین/ گویند جمله بهسان من سید علی خامنهای
میلاد حبیبی
برایت گریه کردم، شعر گفتم شعر کوتاهی/ به شوق آفرینی، خوب بودی، طیباللهی
دلم تنگ تو بود و تا اذان صبح را گفتند/ شب دلتنگیام آمیخت با اشک سحرگاهی
به چشمت زل زدم، گفتم عجب یاقوت و مرجانی/ قدم برداشتی گفتم عجب سروی، عجب ماهی
چه در روح جوانت بود ای حسن خدادادی/ که با موی سپیدت نیز این اندازه دلخواهی
به سمت قله میرفتیم آه ای قافه سالار/ کمر بر قتل تو بستند دزدان سرراهی
غمت سنگینتر از تاب من است و چارهای هم نیست/ به دوشش میکشد انگار کوهی را پر کاهی
دلم میسوزد و میسوزد و میسوزد و ای داد/ نهان دارم هزار آتش فشان را پشت هر آهی
در آغوش شهادت رفت دور از چشم ما مردم/ حکیمِ شاعرِ مردِنبردِ آیتاللهی
فاطمه عارفنژاد
باورنکردنیست از این خانه رفتنت/ اینطور بیخبر نرو، دستم به دامنت
ای سرو من که جشن تبرها برای توست/ امشب چقدر لاله شکفتهست بر تنت
آخر کدام تیغ اثر کرد بر گلوت؟/ وقتی هزار نام خدا بود جوشنت
حالا چقدر یار قدیمی که در بهشت/ دارند دستهدسته میآیند دیدنت
باری به رغم ابرترین روزهای قرن/ میتابد از ورای زمان چشم روشنت
پایندهباد تا ابدالدهر یاد تو/ پایندهباد تا ابدالدهر میهنت
محمود حبیبی کسبی
رمز آزادگی این خاک است/ سرو آزاد کوی کشوردوست
آن که بیعت نکردنش با ظلم/ صدق «هیهات مِنَّا اَلذِلَّهٔ» اوست
سر صبح آفتاب خونین شد/ آه... ماه تمام را کشتند
خبر از قتلگاه میآید/ لبِ تشنه امام را کشتند
ای شقایق! سیه بپوش و بسوز/ گرم کن نوحهخوانی ما را
رفت آقا و زندهایم هنوز!/ بنگر سختجانی ما را!
هر سبو میشکست، میگفتیم/ که سر خمّ مِی سلامت باد
رفت ساقی و خمّ مِی بشکست/ ما خرابیم، خانهاش آباد
زیر رگبار دشمن و دشنام/ ما گرفتار ننگ و نام نهایم
رفتن جان خویش را دیدیم/ در غمش سوختیم، خام نهایم
گرچه آل زیادِ عصر جدید/ گرم رقصند و بادهنوشیها
تنفروشی بسی شرف دارد/ به سراب وطنفروشیها
از غم ما حماسه میجوشد/ هرگز ایران من نمیترسد
جای خون آتش است در رگ ما/ آتش از سوختن نمیترسد
سخت و مرد افکن است داغ ولی/ تا قیامت عزای او زندهست
رهبر ما شهید شد، اما/ آی مردم! خدای او زندهست
نام حق است ذکر پرچم ما/ از رکاب این نگین نمیافتد
تا که ما را فداییاش دارد/ پرچم ما زمین نمیافتد
بین ایمان و کفر سازش نیست/ بین ما نهر و بحری از خون است
ثمر خون عاشقان علی/ فتح خیبر، شکست صهیون است
عالیه مهراب
جملههای خبری از تو خبر آوردند/ روضهها روز دهم، داغ جگر آوردند
عید قربان شده انگار که در مسلخ صبح/ هر چه سردار به دیدار تو سر آوردند
نیل برخیز و هیاهو کن و هی هی کن باز/ مادران در دل گهواره پسر آوردند
زندهای، زندهتر از پیش! خبرها گفتند/ که درختان غیور تو ثمر آوردند
تیغ در دست بچرخان و ببین امت خشم/ تیغ غیرت به پر شال کمر آوردند
ما پر از وحدت رنجیم پر از تکثیریم/ ریشه کردیم اگر زخم تبر آوردهاند
دلبری کردهای از مرگ که راوی میگفت/ شرحی از راز تو را اهل هنر آوردند
شمر آمد وسط معرکه؛ تاریخ نوشت/ باز هم از دل گودال خبر آوردند
رباب کلامی
هنوز موج غمش سر به سینه میکوبد/ مپرس داغ پدر سرد میشود یا نه...
مپرس داغ پدر سرد میشود یا نه/ که مرگ قصه مرداب هاست دریا نه
که در مصاف نشان داده است این دریا/ دل مواجهه دارد، سر مدارا نه
که نقل داغ پدرکشتگیست قصهی ما/ زمان زمان تلافیست نه، تماشا نه
ستارهای که خطر میهراسد از نامش/ به وقت حادثه میترسد از خطرها؟ نه
بگو عقب بنشینند قوم ترسوها/ که جنگ کار شما نیست بیجنمها! نه
نگاه کوته شبتابها چه میفهمد/ که شوق شیوه پروانههاست، پروا نه
قرار آخر سردارها سرِ دار است/ کسی ندیده که باشند اهل حاشا، نه
میان ما و شهیدانمان قراری بود/ نشستهایم به پای قرار، از پا نه
به خون به دفتر تاریخ ثبت خواهد شد/علی غریب شد، اما دوباره تنها نه
هنوز موج غمش سر به سینه میکوبد/ مپرس داغ پدر سرد میشود یا نه...
اکرم هاشمی سجزئی
نشسته داغ غمت، بیکرانه بر جانم/ که زیر ابر پر از اشک، غرق بارانم
هزار شمع، درونم مدام میسوزد/ حماسه است به جانم، اگرچه گریانم
چه کرده داغِ خبر با دلم که بعد از تو/ به شورِ موج خروشان، شبیه طوفانم
تو زندهتر شدهای در قلوب عالمیان/ من از حماقت دشمن، همیشه حیرانم
اگرچه زخم بزرگیست داغ تو، امّا/ همیشه خاطر من هست عهد و پیمانم
دوباره میرسد از راه نیمۀ رمضان.../ بگو که در شب شعرت، به بیت مهمانم
نگاه کن به افقهای دوردستِ وطن.../ قوی و زنده به عشق است، خاکِ ایرانم
خامنه ای جاودان در دلها تا ابد تا ابد تا اید