با وجود بمباران‌ها و فشار‌های بی‌سابقه، تهران با استفاده از استراتژی «بقا و فرسایش» و بهره‌گیری از توان نظامی و اقتصادی خود، آمریکا و اسرائیل را در بن‌بست استراتژیک قرار داده و نشان داده که می‌تواند در برابر قدرتمندترین ارتش‌های جهان تاب بیاورد.

باشگاه خبرنگاران جوان - وبسایت تخصصی فارین افرز در یادداشتی به قلم «ترگس باج‌اوغلو»، انسان‌شناس و دانشیار مطالعات خاورمیانه در دانشکده مطالعات پیشرفته بین‌المللی دانشگاه جانز هاپکینز می‌نویسد با معیار‌های جنگ‌های متعارف، ایران در برابر ایالات متحده و اسرائیل عملکرد موفقی ندارد. دشمنانش در حال نابودی اهداف حیاتی در داخل ایران هستند، فرماندهانش را می‌کشند و توانمندی‌های نظامی‌اش را تضعیف می‌کنند. اما اینها معیار‌های درستی برای سنجش جایگاه ایران در این جنگ نیستند. معیار درست حتی این هم نیست که آیا ایران توانسته این ضربات را تحمل کند یا نه که در واقع توانسته است. پرسش اصلی که در پایان درگیری اهمیت خواهد داشت این است که آیا تهران به اهداف راهبردی خود دست یافته است یا خیر؛ و بر اساس این معیار، ایران در حال پیروزی است.

این نتیجه تصادفی نیست. تهران نزدیک به چهار دهه است که برای چنین جنگی آماده می‌شود؛ از زمانی که حکومت انقلابی تازه‌تأسیس در نخستین آزمون بزرگ نظامی خود در جنگ ایران و عراق، بین سال‌های ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸، قرار گرفت. اکنون نیز راهبردی را اجرا می‌کند که توانسته سامانه‌های کلیدی پدافند هوایی آمریکا و اسرائیل را خنثی کند، به پایگاه‌های نظامی آمریکا در خلیج فارس آسیب جدی وارد آورد، هزینه‌های اقتصادی قابل‌توجهی تحمیل کند و شکاف میان ایالات متحده و متحدانش در خلیج فارس ایجاد کند. به بیان دیگر، رژیم ایران صرفاً در حال بقا در برابر بمباران آمریکا و اسرائیل نیست؛ بلکه مشکلات جدی اقتصادی و سیاسی که برای رقبای خود ایجاد کرده، در سطحی راهبردی، دست برتر را به ایران داده است.

آموزش یک رهبر عالی

رهبرشهید ایران، بر برنامه‌ریزی راهبردی‌ای نظارت داشت که اکنون به سود رژیم ایران در این جنگ عمل می‌کند. سید علی خامنه‌ای رهبر معظم ایران که در حملات هوایی اولیه آمریکا و اسرائیل در ۲۸ فوریه شهید شد، در زمان درگذشت آیت‌الله روح‌الله خمینی در سال ۱۹۸۹، با انتخاب شورای خبرگان به عنوان رهبر جدید ایران انتخاب شد. تجربه او به‌عنوان رئیس‌جمهور ایران در دوران جنگ ایران و عراق، نوعی آموزش سیاسی و راهبردی برایش فراهم کرد که از هر رتبه حوزوی مهم‌تر بود.

در ایران، جنگ با عراق صرفاً یک درگیری دوجانبه تلقی نمی‌شود. تهران به‌درستی آن را یک جنگ نیابتی می‌دید: کارزاری که در آن ایالات متحده، اتحاد جماهیر شوروی و بخش زیادی از جهان عرب از عراقِ صدام حسین با سلاح، اطلاعات و حمایت دیپلماتیک پشتیبانی می‌کردند، در حالی که ایرانِ تازه‌انقلابی عملاً تنها می‌جنگید. خامنه‌ای و نسل فرماندهانی که در آن جنگ حضور داشتند، به این درک بنیادین رسیدند که تا زمانی که ایران بر حاکمیت و استقلال خود پافشاری کند، با فشار مستمر و هماهنگ آمریکا مواجه خواهد شد—فشاری که هر لحظه می‌تواند به جنگ تبدیل شود.

تهران همچنین از جنگ ایران و عراق، شیوه‌ای از جنگ نامتقارن را، از سر ضرورت، آموخت. در طول آن جنگ، ایران از دسترسی به تسلیحات متعارف محروم بود. ایالات متحده در سال ۱۹۷۹ تحریم تسلیحاتی جامعی علیه ایران اعمال کرده بود و بخش عمده جهان نیز دیگر به این کشور سلاح نمی‌فروخت. در مقابل، عراق از تسلیحات غربی، تجهیزات شوروی و منابع مالی کشور‌های خلیج فارس بهره‌مند بود. در چنین شرایطی، ایران ناچار به ابتکار عمل شد: استفاده از جنگ مین‌گذاری بداهه و به‌کارگیری نیرو‌های نامنظمِ باانگیزه، تاکتیک‌هایی بود که وابسته به تجهیزات گران‌قیمت یا زنجیره‌های تأمین بین‌المللی نبودند.

آنچه در ابتدا یک واکنش اضطراری بود، به‌تدریج به یک دکترین منسجم تبدیل شد. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، که در سال‌های نخست انقلاب شکل گرفت و در جنگ عراق تجربه‌اندوزی کرد، به پایگاه نهادی این راهبرد بدل شد: بازدارندگی نامتقارن از طریق ایجاد زیرساخت گسترده نظامی-صنعتی، پرورش متحدان غیردولتی، دفاع پیش‌دستانه در خارج از مرز‌ها و اعمال قدرت بدون در معرض قرار گرفتن مستقیم برای تلافی. طی دهه‌های بعد، این دکترین تکامل یافت. ایران در لبنان عمیق‌تر درگیر شد و به شکل‌گیری حزب‌الله به‌عنوان یک نیروی نظامی واقعی کمک کرد. پس از حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، نیرو‌های وابسته به ایران روش‌های جدیدی برای مقابله با قدرتمندترین ارتش متعارف جهان توسعه دادند: از شبکه‌های پیشرفته بمب‌های کنار جاده‌ای گرفته تا هدف‌گیری اطلاعات‌محور نیرو‌های آمریکایی و استفاده از نیرو‌های نیابتی برای حفظ انکارپذیری. در جنگ داخلی سوریه نیز، از سال ۲۰۱۱، مستشاران سپاه و نیرو‌های هم‌پیمان، از جمله حزب‌الله، در یک میدان پیچیده جنگی حضور یافتند و نسل جدیدی از فرماندهان با تجربه عملیاتی پیشرفته شکل گرفت.

تا زمان آغاز جنگ کنونی، ایران ۳۵ سال را صرف یادگیری نحوه جنگیدن—و مهم‌تر از آن، نحوه بقا—در برابر دشمنان قدرتمندتر کرده بود. این درس‌ها امروز در عملکرد ایران مشهود است: شبکه‌های لجستیکی غیرمتمرکزی که برای انتقال نیرو و تجهیزات در عراق و سوریه ایجاد شده بودند، اکنون برای حفظ خطوط تأمین در شرایط بمباران به کار می‌روند. همان انعطاف‌پذیری دکترینال که نیرو‌های وابسته به ایران را در عراق مؤثر کرده بود—توانایی جذب ضربه، پراکندگی و بازسازی—اکنون به سپاه اجازه داده با وجود ترور فرماندهان ارشد، همچنان فعال بماند. دهه‌ها آماده‌سازی اکنون به کار آمده است.

سلاح اقتصادی

ایران سال‌هاست که خود را برای یک جنگ اقتصادی نیز آماده کرده است. این کشور دهه‌ها تحت رژیم تحریم‌هایی قرار داشته که عمدتاً توسط ایالات متحده طراحی شده و آن را از بازار‌های مالی بین‌المللی، دارایی‌های خارجی، درآمد‌های نفتی و نظام تجارت جهانی محروم کرده است. این وضعیت، منطق راهبردی خاصی ایجاد کرد: کشوری که از نظام سرمایه‌داری جهانی طرد شده، انگیزه‌ای برای حفظ آن ندارد و حتی ممکن است به تضعیف آن تمایل پیدا کند. ایران اکنون دقیقاً همین کار را انجام می‌دهد.

هدف قرار دادن زیرساخت‌های انرژی، فشار بر تنگه هرمز و حمله به بنادر، بانک‌ها و شرکت‌های فناوری در خلیج فارس، اقدامات پراکنده نیستند، بلکه بخشی از یک کارزار منسجم علیه پایه‌های اقتصادی نظم منطقه‌ای به رهبری آمریکا هستند—نظمی که تا حد زیادی برای مهار ایران شکل گرفته است.

محور اصلی این کارزار، تنگه هرمز است؛ گلوگاهی که حدود یک‌پنجم نفت جهان و یک‌سوم کود‌های شیمیایی از آن عبور می‌کند. ایران قادر نیست این مسیر را به‌طور کامل ببندد، اما نیازی هم به این کار ندارد. صرفِ تهدید معتبر به اختلال، برای برهم زدن بازار انرژی، افزایش هزینه بیمه حمل‌ونقل و وادار کردن آمریکا به صرف منابع عظیم نظامی برای حفاظت از مسیر‌های تجاری کافی است—منابعی که در غیر این صورت می‌توانستند در عملیات تهاجمی به کار روند.

از دهه ۱۹۷۰، کشور‌های خلیج فارس در ازای دریافت حمایت نظامی آمریکا، نفت خود را به دلار قیمت‌گذاری می‌کنند. ایران که خود از این نظام کنار گذاشته شده، اکنون عملاً آن را به گروگان گرفته است. پیامد‌ها نیز فراتر از جنگ کنونی خواهد بود: هر ماهی که بازار انرژی بی‌ثبات باقی بماند و هزینه‌های حمل‌ونقل بالا بماند، انگیزه برای فاصله گرفتن از دلار افزایش می‌یابد. ایران نمی‌تواند به‌تنهایی این نظام را فروبپاشد، اما می‌تواند با معاملات نفتی به یوان و تقویت گفت‌و‌گو‌ها در پکن، مسکو و ریاض درباره جایگزین‌ها، روند تغییر را تسریع کند. همه اینها برای تهران هزینه راهبردی اندکی دارد، در حالی که برای واشنگتن، هزینه دفاع از این نظم بسیار بالاتر است.

ایجاد شکاف

اما شاید مهم‌ترین بخش راهبرد ایران، شکافی است که میان ایالات متحده و متحدانش در خلیج فارس ایجاد کرده است. از سال ۱۹۷۹، آمریکا شبکه‌ای امنیتی در منطقه ایجاد کرده که هدف اصلی آن مهار ایران بوده است. پایگاه‌های نظامی آمریکا در بحرین، کویت، قطر، عربستان و امارات، که ابتدا موقت بودند، به‌تدریج دائمی شدند. توافق روشن بود: کشور‌های خلیج فارس در مسائل امنیتی با واشنگتن همسو شوند و در مقابل، تضمین‌های امنیتی دریافت کنند.

تهران این روابط را نه دفاعی، بلکه تهاجمی می‌دید؛ ساختاری که در نهایت می‌تواند علیه ایران به کار گرفته شود. اما این نظام به یک شرط وابسته بود: اعتماد کشور‌های خلیج فارس به تعهدات امنیتی آمریکا.

این اعتماد از سال ۲۰۱۹ شروع به ترک خوردن کرد، زمانی که آمریکا از عربستان در برابر حملات به تأسیسات نفتی‌اش دفاع نکرد. سپس با حمله اسرائیل به مذاکره‌کنندگان حماس در دوحه در سال ۲۰۲۵، این شکاف عمیق‌تر شد. جنگ کنونی این شکاف را آشکارتر کرده است: سامانه‌های دفاعی عمدتاً برای حفاظت از اسرائیل به کار گرفته شده‌اند، در حالی که زیرساخت‌های خلیج فارس آسیب دیده‌اند.

پیامی که در ابوظبی، دوحه، کویت، منامه و ریاض دریافت شده روشن است: آمریکا در نهایت امنیت اسرائیل را بر امنیت آنها ترجیح می‌دهد. این همان پیامی است که ایران سال‌ها تلاش داشت منتقل کند—و اکنون جنگ آن را تثبیت کرده است.

پارادوکس حذف رهبران

در همین حال، آمریکا و اسرائیل در سطح تاکتیکی موفق بوده‌اند، اما در تحقق اهداف راهبردی ناکام مانده‌اند. آنها بر ترور هدفمند رهبران و فرماندهان سپاه تکیه کرده‌اند، با این تصور که این کار توان ایران را تضعیف می‌کند. اما این نظریه در عمل شکست خورده است.

ایران سال‌ها برای چنین حملاتی آماده شده بود. تجربه گذشته—از ترور ژنرال قاسم سلیمانی گرفته تا حملات علیه رهبران دیگر—به تهران آموخت که ساختار فرماندهی خود را غیرمتمرکز کند و جانشینان متعدد تربیت کند. نتیجه این شد که با وجود ترور بسیاری از فرماندهان، ساختار نظامی همچنان فعال مانده است.

از سوی دیگر، فرماندهان جدید اغلب خطرناک‌ترند: جوان‌تر، جسورتر و با تجربه جنگی علیه آمریکا و اسرائیل. آنها احتیاط نسل قبلی را ندارند و برای اثبات خود تحت فشارند. نتیجه قابل پیش‌بینی این است که به‌جای بازدارندگی، رفتار ایران تهاجمی‌تر خواهد شد.

بقا و فرسایش

در قلب دکترین ایران، یک اصل قرار دارد: «بقا و فرسایش». هدف، شکست نظامی مستقیم آمریکا یا اسرائیل نیست، بلکه اثبات این است که هزینه تقابل با ایران، در بلندمدت، غیرقابل‌تحمل است.

این راهبرد فعلاً کار می‌کند. ایران همچنان فعال است، ساختار فرماندهی‌اش پابرجاست، اقتصاد منطقه را تحت فشار قرار داده و شکاف میان آمریکا و متحدانش را عمیق‌تر کرده است. اگر این روند ادامه یابد، جنگ ممکن است در حالی پایان یابد که ایران آسیب‌دیده، اما پابرجاست، در حالی که اتحاد آمریکا و خلیج فارس تضعیف شده است.

در چنین سناریویی، ایران ممکن است از نظر نظامی ضعیف‌تر شود، اما در مهم‌ترین مؤلفه قدرت خود—توان اثبات‌شده برای دفاع از حاکمیتش در برابر قدرتمندترین ارتش‌های جهان—قوی‌تر ظاهر خواهد شد.

ایالات متحده و اسرائیل ممکن است در میدان نبرد پیروز شوند. اما ایران، با ۳۵ سال آمادگی و راهبردی مبتنی بر دوام آوردن، نه برتری آتش، ممکن است در نهایت جنگ را ببرد.

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
نظرات کاربران
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۶:۲۴ ۰۶ فروردين ۱۴۰۵
پیروز شدید آفرین حالا نت ها رو باز کنید
آخرین اخبار