باشگاه خبرنگاران جوان – فئودور لوکیانف سردبیر مجله روسیه در امورجهانی، رئیس شورای سیاستخارجی و دفاعی و همچنین مدیر پژوهشی باشگاه والدای در یادداشتی در روزنامه روسیسکایا به تحلیل شرایط واشنگتن در جنگ علیه ایران پرداخت. لوکیانف اعتقاد دارد نتیجه جنگ با ایران، تواناییهای آمریکا در صحنه جهانی را برای سالهای آینده رقم خواهد زد. همین مسئله است که درگیری کنونی در غرب آسیا را به رویدادی تا این اندازه تعیینکننده تبدیل کرده؛ رویدادی که پیامدهایش بهمراتب فراتر از مرزهای منطقه خواهد بود.
سیاست آمریکا در قبال ایران روزبهروز بیثباتتر و متزلزلتر شده است. بهجای تمرکز بر اظهارات متغیر رئیسجمهور، بهتر است منطق پنهان در پس این تقابل را بررسی کنیم. بهنظر میرسد واشنگتن خود را قانع کرده که اکنون زمان اقدام قاطع علیه تهران فرا رسیده و میتواند از آنچه «پنجرهای از آسیبپذیری» میپندارد، بهرهبرداری کند.
این هدف، اگر بهصورت جداگانه دیده شود، نوعی عقلانیت سرد و محاسبهگرانه دارد. یک حمله دقیق و موفق میتواند، دستکم در تئوری، چندین هدف دیرینه را بهطور همزمان محقق کند: تسویهحساب با بحران سفارت در سال ۱۹۷۹، کنار زدن نظامی که خصمانه نسبت به اسرائیل تلقی میشود، بهدست آوردن اهرم بر منابع کلیدی انرژی و مسیرهای انتقال، و تضعیف پروژههای نوظهور همگرایی در اوراسیا. بهنظر میرسد مشاوران، این وضعیت را بهعنوان فرصتی کمنظیر ترسیم کردهاند و رئیسجمهور نیز این تحلیل را پذیرفته است.
اما این جاهطلبیها بر یک خطای محاسباتی بنیادین استوار است. ایران نه عراقِ سال ۲۰۰۳ است و نه افغانستانِ ۲۰۰۱. توانمندیهای نظامی آن بهمراتب فراتر از هر دشمنی است که آمریکا در دهههای اخیر مستقیماً با آن روبهرو شده است. ایران کشوری بزرگ، تابآور و دارای عمق استراتژیک قابل توجه است و توانایی ایجاد اختلال جدی در تجارت جهانی و جریان انرژی را دارد.
این نکته آخر اهمیت حیاتی دارد. موقعیت جغرافیایی ایران اهرمی در اختیارش قرار داده که تنها معدودی از کشورها از آن برخوردارند. حتی یک سطح محدود از تنش میتواند مسیرهای کشتیرانی و ثبات اقتصادی را بسیار فراتر از خاورمیانه تهدید کند و مستقیماً منافع آمریکا و متحدانش را تحت تأثیر قرار دهد. همین واقعیت بهتنهایی هرگونه تلاش برای دستیابی به یک پیروزی سریع و بیدردسر را پیچیده میکند. افزون بر این، بستر سیاسی نیز با مداخلات پیشین آمریکا متفاوت است. نمایش کنونی قدرت، که حتی از توجیهات رسمی عملیاتهای گذشته نیز بیبهره است، شرکای واشنگتن را دچار تردید کرده است. متحدانی که زمانی خود را ناگزیر از حمایت میدیدند، اکنون محتاطتر شدهاند و ریسک ورود به این درگیری را در برابر نتایج نامعلوم آن میسنجند.
بهنظر میرسد فرض اولیه این بوده که ایران بهسرعت تسلیم خواهد شد. اما اینکه این تسلیم دقیقاً چه شکلی میتوانست داشته باشد، هیچگاه بهطور کامل روشن نبود: فروپاشی نظام، وادار کردن به تبعیت مشابه ونزوئلا، یا دستیابی به توافقی که بهشدت قدرت تهران را محدود کند. در هر صورت، یک جنگ طولانیمدت در محاسبات اولیه جایی نداشت.
اکنون که درگیری طولانی شده، پرسشی بنیادیتر مطرح شده است: اساساً «پیروزی» دقیقاً به چه معناست؟
این بنبست، بازتاب یک تغییر گستردهتر در سیاست خارجی آمریکاست. شعار «اول آمریکا» اغلب بهعنوان انزواگرایی یا خویشتنداری تعبیر میشود، اما در عمل معنایی متفاوت پیدا کرده است: دنبال کردن اهداف آمریکا بدون پذیرش مسئولیت و، در حالت ایدهآل، بدون پرداخت هزینه. اصل زیربنایی این رویکرد ساده است: حداکثر منفعت، با حداقل تعهد.
برای مدتی، بهنظر میرسید این رویکرد کارآمد است. در سال نخست، Donald Trump توانست با اتکا به قدرت اقتصادی برتر، شرکا را به پذیرش شروط آمریکا وادار کند. اما این راهبرد به نبود مقاومت جدی وابسته است و زمانی که در موقعیتی بهکار گرفته شود که قابل کنترل نیست، بهمراتب خطرناکتر میشود.
ایجاد یک بحران ژئوپلیتیکی بزرگ و انتظار اینکه دیگران پیامدهای آن را تحمل کنند، در حالی که واشنگتن خود بهدنبال برداشت مزایا باشد، کاملاً معادلهای متفاوت است. چنین رویکردی نهتنها رقبا، بلکه کل نظمی را که خود آمریکا در آن فعالیت میکند، بیثبات میسازد.
در دهههای گذشته، رهبری آمریکا در قالب «نظم لیبرال جهانی» تعریف میشد؛ نظمی که در آن پیشبرد منافع آمریکا بهعنوان امری سودمند برای همه معرفی میشد. مفهوم «هژمون خیرخواه» نیز در همین چارچوب شکل گرفت. اما جهانبینی ترامپ این پیشفرض را کنار میگذارد. در این نگاه، رفاه آمریکا باید به بهای دیگران تأمین شود و زمان بازگرداندن توازن گذشته فرا رسیده است.
این تغییر، پیامدهای عمیقی به همراه دارد. هژمونی که دیگر بهدنبال ایجاد ثبات نیست، ناگزیر بیش از پیش به ابزار اجبار متکی میشود. اما اجبار، برای آنکه مؤثر باشد، نیازمند اعتبار است؛ قدرت برتر باید نشان دهد که در صورت لزوم قادر است اراده خود را تحمیل کند.
ایران اکنون به میدان آزمون این رویکرد تبدیل شده است.
در واقع، آمریکا خود این چالش را برای خود برگزیده است و به همین دلیل سطح ریسک بهشدت بالاست. ناکامی در دستیابی به یک نتیجه قاطع، صرفاً یک شکست دیگر نخواهد بود؛ بلکه توانایی آمریکا برای ایفای نقش بهعنوان یک قدرت جهانی در چارچوب قواعد جدیدی که خود در پی تعریف آن است را زیر سؤال خواهد برد.
همین ویژگی است که این درگیری را از جنگهای پیشین متمایز میکند. جنگهای عراق و افغانستان بدون پیروزی روشن پایان یافتند، اما در چارچوبی متفاوت دنبال میشدند. تقابل امروز آشکارا معاملاتیتر، صریحتر در نمایش قدرت، و کمتر مقید به ملاحظات حقوقی یا ایدئولوژیک است.
این وضعیت، تعریف «پیروزی» را هم ضروریتر و هم دشوارتر کرده است. در جنگی که بر اساس انتخاب آغاز شده، معیارهای موفقیت از پیش تعیین نشدهاند. با این حال، برخی نتایج بهوضوح ناکافی خواهند بود. برای مثال، دشوار است بتوان عملیاتی را موفق دانست اگر ایران همچنان کنترل مؤثر خود بر تنگه هرمز این گلوگاه حیاتی جهانی را حفظ کند.
هرچه این درگیری بدون دستیابی به نتیجهای روشن طولانیتر شود، فشار بر واشنگتن افزایش خواهد یافت. برای قدرتی که در پی بازتعریف نقش خود در نظام بینالملل است، ابهام گزینه قابل قبولی نیست.
جمعبندی روشن است: آمریکا اکنون به یک پیروزی قاطع نیاز دارد. گزینه جایگزین—یک جنگ فرسایشی بدون نتیجه مشخص—میتواند جایگاه این کشور را نهتنها در خاورمیانه، بلکه در سطح جهانی تضعیف کند.
در عین حال، احتمال دستیابی به یک توافق مذاکرهای پایین است، چرا که فاصله مطالبات دو طرف همچنان زیاد است. بنابراین، تشدید تنش محتملترین مسیر پیشرو بهنظر میرسد.
ریسکها کاملاً آشکارند؛ اما برای واشنگتن، هزینه شکست میتواند حتی سنگینتر از این هم باشد.