در حالی که واشنگتن با هدف مدیریت خطرات نظامی و خرید زمان، به دنبال حفظ ویترینی از دیپلماسی است، تهران با ردِ "مذاکرات صوری"، بر صلح پایدار و دارای ضمانت استراتژیک پافشاری می‌کند.

باشگاه خبرنگاران جوان - آنچه اکنون به عنوان روند مذاکره بین ایران و آمریکا توصیف می‌شود، در واقع به هیچ وجه یک مذاکره واقعی نیست. هنوز هیچ گفتگوی مستقیم تمام عیاری، هیچ چارچوب مورد قبول طرفین، هیچ آمادگی قابل مشاهده‌ای برای امتیازات متقابل و هیچ نشانه‌ای از اعتماد استراتژیک بین طرفین وجود ندارد

آنچه در عوض وجود دارد، تبادل پراکنده سیگنال‌ها از طریق واسطه‌ها است که با تشدید درگیری نظامی، هشدار‌های عمومی، مانور‌های سیاسی و خواسته‌هایی که اساساً آشتی‌ناپذیر باقی مانده‌اند، همراه شده است. واشنگتن همچنان ادعا می‌کند که تماس‌های دیپلماتیک در حال پیشرفت است، در حالی که تهران اصرار دارد که صرف انتقال پیام‌ها از طریق واسطه‌ها را نمی‌توان مذاکره نامید.

مذاکرات خیالی

در همین چارچوب، عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، به‌صراحت اعلام کرده است که مذاکره‌ای میان تهران و واشنگتن در جریان نیست. از نگاه او، ردوبدل شدن پیام‌ها حتی اگر از مسیر‌های متعدد صورت گیرد به‌هیچ‌وجه به معنای شکل‌گیری یک روند مذاکره نیست. این موضع‌گیری از آن جهت اهمیت دارد که تصوری را که برخی درباره وجود یک فرآیند صلح ساختارمند مطرح می‌کنند، به چالش می‌کشد.

در وضعیت کنونی، آنچه دیده می‌شود بیش از آنکه «مذاکره» باشد، نوعی سنجش متقابل، بررسی نیت‌ها و تلاش برای ارزیابی طرف مقابل است؛ آن هم بدون پذیرش هیچ‌گونه تعهد سیاسی مشخص. اصولاً مذاکره زمانی معنا پیدا می‌کند که طرفین بر اولویت دیپلماسی به‌عنوان ابزار اصلی توافق داشته باشند، حال آنکه شواهد موجود نشان می‌دهد دیپلماسی همچنان در سایه ابزار‌های فشار و بازدارندگی قرار دارد.

این عدم توازن به‌خوبی گویای وضعیت فعلی است: اگر یک طرف از «پیشرفت» سخن بگوید و طرف دیگر حتی اصل وجود مذاکره را نپذیرد، معنای آن شکنندگی و سطحی بودن مسیر دیپلماتیک است. در چنین فضایی، به نظر می‌رسد ایالات متحده بیش از آنکه به یک توافق واقعی نزدیک شود، در پی حفظ ظاهر حرکت دیپلماتیک است، در حالی که ایران نمی‌خواهد با به‌رسمیت شناختن این روند، امتیاز سیاسی حتی در سطح نمادین در اختیار واشنگتن قرار دهد. در نتیجه، این فرآیند بیش از آنکه به صلح‌سازی واقعی مربوط باشد، به حوزه پیام‌رسانی، موضع‌گیری و مدیریت زمان تعلق دارد.

چرا آمریکا به روند صلح بیشتر نیاز دارد؟

نشانه‌ها حاکی از آن است که ایالات متحده بیش از ایران به تداوم این روند—even در شکل حداقلی آن—نیاز دارد. دلیل این امر را باید در مجموعه‌ای از فشار‌های فزاینده استراتژیک جست‌و‌جو کرد که واشنگتن با آن مواجه است. جنگ در حال گسترش است، هزینه‌ها افزایش یافته و سطح پیش‌بینی‌پذیری کاهش پیدا کرده است. در همین حال، محیط منطقه‌ای نیز با روندی ناپایدارتر روبه‌روست و تهدید‌ها علیه مسیر‌های حیاتی دریایی رو به افزایش است. در چنین شرایطی، منطق نظامیِ تشدید تنش‌ها به‌تدریج بر منطق سیاسی‌ای که در ابتدا توجیه‌گر فشار بر ایران بود، غلبه پیدا کرده است. از این منظر، واشنگتن حتی اگر هنوز آماده پرداخت هزینه سیاسی یک مصالحه واقعی نباشد، به یک راه خروج فوری‌تر از تهران نیاز دارد.

  • دلیل اول این امر واضح است. این درگیری امنیت تنگه حیاتی هرمز را تهدید می‌کند. برای ایالات متحده، هرگونه بی‌ثباتی طولانی‌مدت در اطراف تنگه به ​​معنای فشار استراتژیک مداوم است. حتی اگر ایران آن را به طور کامل نبندد، همین احتمال اختلال، هزینه‌های بیمه را افزایش می‌دهد، بازار‌های نفت را بی‌ثبات می‌کند، متحدان را نگران می‌کند و واشنگتن را مجبور می‌کند منابع نظامی بیشتری را برای حفظ ناوبری و اطمینان‌بخشی به شرکا اختصاص دهد. این نگرانی به هسته اصلی سیاست منطقه‌ای آمریکا ضربه می‌زند، سیاستی که مدت‌هاست بر این وعده استوار است که ایالات متحده می‌تواند ثبات را تضمین کند و تعادل قدرت موجود در خلیج فارس را حفظ کند. 

  • دلیل دوم هم نظامی و هم سیاسی است. هرچه درگیری بیشتر گسترش یابد، کنترل پیامد‌های آن برای واشنگتن دشوارتر می‌شود. حملات هوایی، تبادل موشک، اقدامات پنهانی و استقرار نیروی دریایی را می‌توان به عنوان ابزار‌های محدود فشار ارائه کرد. یک جنگ گسترده‌تر نمی‌تواند. اگر بحران به رویارویی‌ای تبدیل شود که نیاز به نیرو‌های بیشتر و احتمالاً دخالت مستقیم‌تر در میدان داشته باشد، بار سیاسی بر دوش ایالات متحده به طرز چشمگیری افزایش خواهد یافت. توجیه تلفات آمریکا دشوارتر می‌شود، حمایت عمومی تضعیف می‌شود و دولت با سوالات فزاینده‌ای در مورد هدف استراتژیک این کمپین رو‌به‌رو خواهد شد. این امر انگیزه قدرتمندی برای واشنگتن ایجاد می‌کند تا یک کانال دیپلماتیک را زنده نگه دارد، حتی اگر آن کانال تا حد زیادی نمایشی باقی بماند.
  • عامل سوم نیز به گستره تعهدات منطقه‌ای ایالات متحده مربوط است. حضور گسترده نظامی، پایگاه‌ها، نیرو‌ها و وابستگی به شبکه‌ای از متحدان، باعث می‌شود واشنگتن در برابر بی‌ثباتی طولانی‌مدت، آسیب‌پذیرتر از ایران باشد. در مقابل، ایران در محیطی عمل می‌کند که تا حد زیادی با جغرافیا و الگو‌های جنگ نامتقارن سازگار است. به همین دلیل، هر مرحله از تشدید تنش، می‌تواند دامنه تهدید‌ها علیه منافع آمریکا را در چندین جبهه گسترش دهد.

ایران چگونه فکر می‌کند؟

با این حال، نباید در مورد موضع ایران دچار توهم شد. ایران نیز به صلح نیاز دارد؛ هیچ تحلیل جدی نباید انکار کند که ایران از تحریم‌ها و فشار نظامی رنج برده است. تهران به دنبال درگیری بی‌پایان نیست، اما نوع صلحی که دنبال می‌کند با آنچه آمریکا ارائه می‌دهد متفاوت است. ایران به یک مکث شکننده که صرفاً به دشمنانش اجازه تجدید قوا دهد، علاقه‌ای ندارد. آنچه تهران می‌خواهد، یک توافق پایدارتر و از نظر سیاسی معنادارتر است که اطمینان استراتژیک فراهم کند.

در تهران یک عدم اطمینان قوی و مستدل و مستند وجود دارد که هرگونه آتش‌بس بدون ضمانت‌های محکم، تنها یک فضای تنفس موقت قبل از دور جدید اقدام نظامی برای دشمنان ایجاد خواهد کرد. تصمیم‌گیرندگان ایرانی به وضوح می‌دانند که یک آتش‌بس ضعیف می‌تواند به ایالات متحده و اسرائیل کمک کند تا ذخایر نظامی خود را مجددا احیا کنند، هماهنگی عملیاتی را بهبود بخشند، ائتلاف گسترده‌تری ایجاد کنند و برای مرحله‌ای جدیدی از جنگ آماده شوند.

 به همین دلیل ممکن است تهران در حالی که از پیشروی در مورد مسائل اصلی خودداری می‌کند، برخی از لفاظی‌های خود را نرم‌تر کند. ممکن است از شدت لحن عمومی خود بکاهد، اما آماده نیست که از موضع خود کوتاه بیاید.

 به همین دلیل است که ایران در عین باز گشتن فضا برای اقدامات برخی میانجیگران، حاضر نیست از مواضع اصولی خود کوتاه بیاید.

اما مشکل این است که مواضع اساسی دو طرف همچنان بسیار از هم فاصله دارد. ایالات متحده به دنبال توافقی است که بر اساس عقب‌نشینی، خویشتن‌داری و کاهش استراتژیک قابلیت‌های ایران بنا شده باشد. در عمل، این به معنای محدودیت در برنامه هسته‌ای، فشار بر قابلیت‌های موشکی، محدودیت در مشارکت‌های منطقه‌ای ایران و تضمین امنیت دریایی است که به شدت نفوذ تهران در خلیج فارس را کاهش می‌دهد. در مقابل، ایران خواستار پایان دادن به فشار نظامی، تضمین در برابر حملات آینده، به رسمیت شناختن حقوق حاکمیتی خود و شرایطی است که به جای از بین بردن پایه‌های بازدارندگی آن، آن را حفظ کند.

واشنگتن می‌خواهد ایران، ضعف را به عنوان بهای صلح بپذیرد. تهران امنیت را به عنوان پیش‌شرط صلح می‌خواهد. از دیدگاه ایران، ایالات متحده به دنبال سلب دفاع ایران تحت لوای دروغین دیپلماسی است که در نتیجه تهران را بیشتر در معرض فشار، خرابکاری یا حمله مستقیم در آینده قرار می‌دهد. در چنین شرایطی، تقریباً غیرممکن است که جایی برای سازش دیده شود.

آیا اصلاً صلح واقعی امکان‌پذیر است؟

به همین دلیل است که شانس کاهش تنش بسیار کم به نظر می‌رسد. روند فعلی، طرفین را به هم نزدیک‌تر نمی‌کند. این روند صرفاً به وضوح نشان می‌دهد که آنها چقدر از هم فاصله دارند. بیانیه‌های عمومی، استقرار نیرو‌های نظامی، تماس‌های غیرمستقیم و پیام‌های میانجی‌گرایانه، همگی در یک جهت هستند. هیچ راه میانه‌ای وجود ندارد. تنها یک شکاف فزاینده‌ای بین آنچه طرفین می‌خواهند و آنچه طرفین حاضر به پذیرش آن هستند، وجود دارد.

این امر به یک احتمال نگران‌کننده دیگر منجر می‌شود. ایالات متحده ممکن است از این مسیر دیپلماتیک در درجه اول برای دستیابی به صلح استفاده نکند، بلکه برای کسب زمان باشد: زمان برای رسیدن تجهیزات نظامی بیشتر، هماهنگی متحدان منطقه‌ای، تشدید فشار، بلوغ برنامه‌ریزی عملیاتی، و اینکه واشنگتن خود را در سطح بین‌المللی، منطقی و خواهان صلح نشان دهد، پیش از آنکه به طور فزاینده‌ای به سمت یک مرحله نظامی گسترده‌تر مانند حضور نظامی در خاک سرزمینی ایران حرکت کند. دولتی که همزمان با تقویت شرایط نظامی خود، همچنان از دیپلماسی صحبت می‌کند، به احتمال زیاد نه برای سازش، بلکه برای تشدید تنش در شرایط مطلوب‌تر آماده می‌شود.

سناریوهای خطرناک

یکی از خطرناک‌ترین سناریو‌ها در این زمینه، تلاش احتمالی آمریکا برای ایجاد کنترل مستقیم بر مناطق کلیدی مرتبط با تنگه هرمز، از جمله جزایر ایرانی یا مواضع استراتژیک مجاور است.  چنین عملیاتی فوق‌العاده خطرناک خواهد بود. این یک اقدام نظامی پرخطر در محیطی خواهد بود که ایران از هر انگیزه و ابزاری برای ایجاد درد و رنج برای نیرو‌های متخاصم برخوردار است.

هرگونه عملیات زمینی که شامل تصرف جزایر ایرانی باشد، مطمئنا منجر به خسارات جدی برای آمریکا خواهد شد. این منطقه ممکن است بروی نقشه محدود به نظر برسد، اما از نظر استراتژیک یکی از خطرناک‌ترین میدان‌های نبرد قابل تصور برای هر نیروی متجاوز به خاک ایران خواهد بود. نیرو‌های آمریکایی در معرض موشک‌های ضد کشتی، پهپادها، مین‌های دریایی، موانع ساحلی، تاکتیک‌های هجومی و حملات نامتقارن چندلایه قرار خواهند گرفت. حتی اگر واشنگتن از نظر تاکتیکی موفق به پیاده کردن نیرو در این جزایر شود، باز هم می‌تواند هزینه انسانی بسیار بالایی بپردازد. یک عملیات در این وسعت می‌تواند به سرعت به نمادی از شکست استراتژیک واشنگتن تبدیل شود، به خصوص اگر نتواند امنیت را برای نیرو‌های خود و کنترل کامل بر تنگه هرمز را  برقرار کند. تلفات ایجاد شده در ارتش آمریکا مطمئنا آن‌چیزی نیست که مردم آمریکا هرگز آماده پذیرش آن باشند.

با این حال، خطر  اصلی برای آمریکا و اقتصاد جهانی، فراتر از تنگه هرمز خلیج‌فارس خواهد بود.

روند موجود و احتمال دخالت نظامی برخی کشور‌های حاشیه خلیج فارس احتمال زیادی وجود دارد که درگیری در جبهه‌های دیگری نیز گسترش یابد. در این صورت، جنبش انصارالله یمن (حوثی‌ها) مطمئناً به شکل مستقیم‌تر و قاطعانه‌تری به جنگ کشیده خواهد شد. چنین تشدیدی، یک جبهه دریایی بزرگ دوم را باز می‌کند و بحران را به طرز چشمگیری فراتر از خلیج فارس گسترش می‌دهد.

این امر عواقب عظیمی برای آمریکا و متحدان آن خواهد داشت. دخالت عمیق‌تر انصارالله می‌تواند به تهدیدی بسیار جدی‌تر برای منافع آمریکا و اسرائیل در تنگه باب المندب و ناوبری از طریق دریای سرخ منجر شود. این امر به نوبه خود، شوکی حتی بزرگتر از اختلالی که در حال حاضر در تنگه هرمز وجود دارد، ایجاد خواهد کرد. باب المندب یکی از دروازه‌های کلیدی است که اروپا، آسیا، خاورمیانه و شرق آفریقا را از طریق مسیر کانال سوئز به هم متصل می‌کند. اگر ترافیک دریایی در آنجا به شدت مختل یا موقتاً مسدود شود، تأثیر آن محدود به قیمت نفت یا بیمه نفتکش‌ها نخواهد بود. این امر بر حمل و نقل کانتینری، زنجیره‌های تأمین صنعتی، زمان تحویل، بازار‌های مواد غذایی، هزینه‌های تولید و کل معماری تجارت جهانی تأثیر خواهد گذاشت. اقتصاد جهانی در حال حاضر دوره‌ای از شکنندگی ساختاری را پشت سر می‌گذارد. یک بحران عمیق همزمان در تنگه هرمز و دریای سرخ، آن را به مرحله‌ای بسیار حادتر و خطرناک‌تر خواهد رساند.

در چنین سناریویی، بازار‌های انرژی قطعاً شوک شدید دیگری را تجربه خواهند کرد، اما این اختلال بسیار گسترده‌تر از انرژی صرف خواهد بود. این امر به گردش کالا‌هایی که اقتصاد جهانی مدرن به آنها وابسته است، ضربه خواهد زد. مسیر‌های حمل و نقل طولانی‌تر می‌شوند، هزینه‌های حمل و نقل افزایش می‌یابد، زنجیره‌های تأمین بیشتر از هم می‌پاشند و اعتماد تجاری بین‌المللی رو به وخامت می‌گذارد. عواقب آن در اروپا، آسیا و فراتر از آن احساس خواهد شد. آنچه که به عنوان یک جنگ نظامی منطقه‌ای آغاز شده، می‌تواند به سرعت به یک بحران اقتصادی جهانی تبدیل شود.

این یکی از قوی‌ترین دلایلی است که چرا کشور‌های غربی باید هرچه سریعتر در تقابل با حماقت‌های ترامپ و نتانیاهو قرار گیرند. در غیر اینصورت تنگه هرمز تنها نقطه اشتعال نخواهد بود. دریای سرخ نیز به بخشی از همان سیستم بحرانی تبدیل خواهد شد. وقتی این اتفاق بیفتد، درگیری دیگر یک رویارویی محدود بین ایران و ایالات‌متحده نخواهد بود. این درگیری به یک جنگ منطقه‌ای چندجانبه با پیامد‌های مستقیم برای امنیت انرژی جهانی، تجارت دریایی، ثبات سیاسی و بازدارندگی نظامی تبدیل خواهد شد.

مذاکره یا فریب استراتژیک؛ چرا واشنگتن به زمان نیاز دارد؟

اظهارات وزیر امورخارجه کشورمان مبتی‌بر این واقعیت که این جنگ، جنگ ایران یا آمریکا به تنهایی نیست، بلکه بخشی از یک طرح ژئوپلیتیکی گسترده‌تر است که توسط اولویت‌های اسرائیل و تعهد واشنگتن به امنیت اسرائیل هدایت می‌شود بر این روند صحه می‌گذارد. ایران خود را نه تنها در حال مقابله با ایالات متحده، بلکه در حال مواجهه با ائتلافی گسترده‌تر می‌بیند که اهداف آن ممکن است فراتر از آتش‌بس یا کاهش تنش باشد. این برداشت، احتمال مصالحه را بیشتر کاهش می‌دهد، زیرا تهران را متقاعد می‌کند که هرگونه توافق محدود با واشنگتن، در صورت ادامه این استراتژی، ممکن است پوچ و توخالی باشد.

به همین دلیل است که تمایل ایران به صلح نباید با آمادگی برای تسلیم اشتباه گرفته شود. تهران خواهان توقف جنگ است، اما صلحی را می‌خواهد که توان دوام آوری داشته باشد. تهران خواهان مکثی موقت نیست که صرفاً بمباران بعدی را به تعویق بیندازد یا خواهان تشریفات دیپلماتیکی نیست که آمادگی برای تهاجمی خطرناک‌تر را پنهان کند. تهران خواهان توافقی است که از نظر سیاسی معنادار، از نظر استراتژیک قابل اعتماد و بادوام باشد. در مقابل، به نظر می‌رسد ایالات متحده بیشتر به ثبات کوتاه‌مدت با شرایطی علاقه‌مند است که موقعیت بلندمدت ایران را به شدت تضعیف می‌کند. این اصلی‌ترین تناقض است که در مرکز این بن‌بست قرار دارد.

در نتیجه باید به این نکته اشاره کرد که مواضع طرفین همچنان بسیار دور از هم، بی‌اعتمادی استراتژیک بسیار عمیق و زمینه نظامی برای مصالحه معنادار در آینده نزدیک بسیار ناپایدار است. بنابراین، فرآیند به اصطلاح مذاکره، بهتر است به عنوان تبادل ناپایدار پیام‌ها در سایه تشدید احتمالی تنش درک شود. این امر بیش از هر چیز، نیاز روزافزون آمریکا به مدیریت خطرات یک جنگ رو به گسترش را منعکس می‌کند، در حالی که ایران همچنان اصرار دارد که تنها یک صلح محکم و پایدار ارزش پیگیری دارد. با این حال، در حال حاضر هیچ چشم‌اندازی مبنی بر در دسترس بودن چنین صلحی وجود ندارد.

در این حالت احتمال کاهش تنش در آینده بسیار کم خواهد بود. بحران عمیق‌تر خواهد شد و با ورود به هر مرحله جدید، تبعات آن چند برابر می‌شوند. یک جنگ گسترده‌تر در خلیج فارس می‌تواند به یک مبارزه مستقیم بر سر نقاط انسداد دریایی منجر شود. فشار بیشتر بر ایران می‌تواند باعث دخالت بیشتر انصارالله و انسداد باب المندب و دریای سرخ شود. دخالت کامل کشور‌های خلیج فارس، این درگیری را به یک رویارویی منطقه‌ای گسترده‌تر تبدیل خواهد کرد. قیمت انرژی سربه فلک می‌کشد، تجارت جهانی دچار اختلال خواهد شد و پیامد‌های سیاسی آن فراتر از خاورمیانه خواهد بود.

در بدترین حالت، ادامه تشدید تنش می‌تواند کل منطقه را به سمت فروپاشی فاجعه‌بار بازدارندگی سوق دهد. نتیجه صرفاً یک جنگ دیگر در خاورمیانه نخواهد بود. این یک بحران سیستماتیک خواهد بود که قادر به تکان دادن اقتصاد جهانی، بی‌ثبات کردن چندین عرصه به طور همزمان و کشاندن منطقه به آستانه یک حول واقعاً تاریخی است. به همین دلیل است که وضعیت فعلی بسیار متشنج به نظر می‌رسد.

این درست است که در شرایط فعلی صلح مورد نیاز است، اما پایه‌های دیپلماتیک برای صلح تقریباً وجود ندارد. لفاظی‌های مذاکرات از سوی طرف آمریکایی هنوز وجود دارد، اما جوهره و شرایط صلح واقعی وجود ندارد و اگر این روند از سوی طرف آمریکایی-صهیونی به زودی تغییر نکند، جهان به زودی متوجه می‌شود که آنچه به یک بحران قابل مدیریت به نظر می‌رسید، در واقع مرحله آغازین چیزی بسیار مخرب‌تر بوده است.

نکته آخر و شاید مهمترین نکته این است. ایران این تجاوز را آغاز نکرد. این ایالات متحده و اسرائیل بودند که این جنگ را به راه انداختند و نه تنها پادشاهی‌های خلیج فارس بلکه به معنای بسیار وسیع‌تر، کل جهان را به لبه فاجعه سوق دادند. بار دیگر، افکار عمومی جهان مجبور شده است با یک حقیقت قدیمی و تلخ رو‌به‌رو شود. حقوق بین‌الملل در مواجهه با قدرت خام کارایی ندارد. نهاد‌های فراملی و بین‌المللی وقتی متجاوزان به اردوگاه مسلط تعلق دارند، تجاوز را مهار نمی‌کنند. آنچه دائماً به عنوان یک نظم مبتنی بر قانون ارائه می‌شود، تحت فشار جنگ، چیزی بیش از یک داستان سیاسی در خدمت غرب‌جمعی علیه کشور‌های جنوب جهانی به نظر نمی‌رسد.

اما آنچه در پیش است

جهان اکنون در آستانه تغییر عمیقی ایستاده است. نتیجه جنگ علیه ایران، آینده کل منطقه را شکل خواهد داد و ممکن است بر جهت‌گیری سیاست بین‌الملل در سال‌های آینده تأثیرات عمیقی برجای بگذارد. اگر ایران از این جنگ در موقعیتی نسبتاً قوی و یا حتی بقا بیرون بیاید، این امر افول مشهود هژمونی آمریکا و غرب را تسریع کرده و حرکت به سمت یک سیستم چندقطبی‌تر روابط بین‌الملل را تقویت خواهد کرد. در این صورت، تهران نه تنها خود را حفظ خواهد کرد، بلکه جایگاه منطقه‌ای خود را تقویت، اهمیت جهانی خود را تعمیق و به نمادی مهم‌تر از مقاومت در برابر قدرت قهری غرب تبدیل خواهد شد.

واگر غیر از این اتفاق بیفتد، عواقب آن بسیار فراتر از مرز‌های ایران نیز خواهد رفت. همین منطق فشار، مجازات و تخریب می‌تواند در مورد سایر قدرت‌های منطقه‌ای که استاندارد‌های وفاداری مورد نظر ایالات متحده در سطح جهانی و اسرائیل در سطح منطقه‌ای را رعایت نمی‌کنند، اعمال شود. در چنین سناریویی، کشور‌هایی مانند ترکیه و سایر کشور‌های منطقه ممکن است روزی خود را با روش‌های مشابه اجبار مواجه ببینند. بنابراین، شکست ایران صلح ایجاد نخواهد کرد. این امر صرفاً برای مدتی طولانی‌تر، نوعی مخرب از سلطه غرب را تثبیت کرده و تجاوز بیشتر علیه جهان غیرغربی را تشویق می‌کند.

مردم جنوب جهان بیشترین هزینه را خواهند پرداخت. کشور‌های بیشتری تحت فشار خارجی خرد خواهند شد، جوامع بیشتری بی‌ثبات می‌شوند و ملت‌های بیشتری مجبور به زندگی تحت تهدید دائمی جنگ، تحریم، تحقیر و تجزیه می‌شوند. به همین دلیل است که این درگیری باید در ابعاد تاریخی کامل آن درک شود. این صرفاً جنگی بین ایران و ایالات متحده نیست. این حتی فقط یک جنگ منطقه‌ای هم نیست. این یک جنگ ژئوپلیتیکی بر سر ساختار آینده نظم جهانی است. آنچه در اینجا و در این جنگ تعیین می‌شود، بزرگتر از سرنوشت دولت‌ها، بزرگتر از مسئله مسیر‌های دریایی و بزرگتر از ایجاد تعادل فوری قدرت در خاورمیانه است. آنچه تعیین می‌شود این است که آیا نظام بین‌المللی آینده، اسیر هژمونی خشونت‌آمیز باقی خواهد ماند یا به سمت یک نظم متکثرتر و واقعاً چندقطبی حرکت خواهد کرد.

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
آخرین اخبار