«سرو سپید سرخ»، چه آگاهانه و چه ناآگانه، دارد حافظه جمعی‌ای را می‌سازد که به قول خردمندان بخشی از تاریخ را پیش می‌برد.

باشگاه خبرنگاران جوان - راه‌رفتن روی باند فرودگاه، شبیه نشستن پشت فرمان ماشین پدر است آن هم درست زمانی که پایت حتی به کلاج و... نمی‌رسد. حالا شما فرض کنید با یک ماشین پلاک ارتش به همراه چند سرباز دیگر بروید روی باند فرودگاه. ناگهان عباس بابایی درونتان می‌زند بیرون، ناخودآگاه رخ عقاب می‌گیرید، شبیه بچه‌های تجربی که اولین‌بار روپوش سفید تنشان می‌کنند و راهی آزمایشگاه مدرسه می‌شوند تا زیر نمک کبریت بگیرند. خلاصه کار‌های بسیاری در جهان است که شما بدون داشتن هیچ تخصصی می‌توانید به‌واسطه تجربه آنها، رخ عقاب بگیرید.

حوالی ساعت ۴ بعد از ظهر یک روز نسبتاً گرم تابستانی این توفیق (رخ عقاب‌گیرندگی) نصیب ما هم شد، درست در پایگاه یکم شکاری تهران. جایی که سرباز‌هایش می‌گویند، در جنگ چهل روزه، روزی سه یا چهار بار مورد هدف آمریکایی‌ها قرار می‌گرفت، اما کادر و سرباز‌هایش بی‌خیال تعطیلی‌هایشان شدند و سنگر را خالی نکردند.

این جملات را رضا، سربازی می‌گوید که به همراه مافوقش از محل فیلمبرداری نظارت می‌کند. اگر فرض کنیم که من با ایستادن روی باندفرودگاه رخ عقاب گرفته‌ام و نرخ پروازم به ۳ هزار متر رسیده است، حدود پرواز رضا که داشت روی گروه فیلم‌برداری نظارت می‌کرد ۶ یا ۷ هزار متری می‌رسید. اولین بار جلوی در ورود دیدمش. پرسید: «امر؟ کجا کار داری؟» گفتم: «فیلم‌برداری سرو سپید سرخ» گفت: «آفیشییی؟»

«ی» آخر سؤالش را طوری کشید که محدوده جغرافیایی شناسنامه‌اش تقریباً معلوم شد. یا مال مازندران است یا شرق رشت. گفت: «بذار چک کنم ببینم تو لیست آفیش هستی.» تلفنش را برداشت و گفت: «سلام، خسته نباشید... یه آقایی اومده می‌خواد بره سر فیلم‌برداری، آفیشه» رو به من می‌کند و می‌گوید: «آفیشی دیگه» می‌گویم بله ادامه می‌دهد: «بله آفیشه» احتمالاً اگر یک ربع بیشتر جلوی در ورودی می‌ماندم آفیش را بیست سی بار بیشتر می‌گفت. می‌گوید منتظر باش که یک ماشین الان چند دقیقه دیگر می‌آید دنبالت. ماشین می‌آید. یک پراید سفید یخچالی، از اینها که رخ پراید دارند؛ ولی تا طحال کویر لوت هم زمینت نمی‌گذارند. راننده دستمال‌یزدی به گردن انداخته و دائم عرقش را خشک می‌کند. سوار می‌شویم. رضا می‌پرسد: «گروه فیلم‌برداری هستی؟» انگار که هنوز کسی نمی‌داند برای چه آمدم: «فیلم‌بردار؟ فیلم‌برداری هم می‌کنیم.» می‌گوید: «امروز یه داخلی دارید یه خارجی درسته؟» جواب می‌دهی: «والا نمی‌دونم باید فیلمنامه را نگاه کنم.»

باند هنوز معلوم نیست تا اینکه تابلویی را روبه‌رویت می‌بینی که نوشته: «خطر برخورد با هواپیما». ناگهان قیافه همه آدم‌ها جدی می‌شود. ماشین به سمت چپ می‌پیچد و ناگهان صدای زوزه اولین هواپیما از کنار گوشت رد می‌شود. هواپیما چندان بزرگ نیست، جنگنده هم نیست؛ اما صدایش... صدایش بلند است. ماشین جلوی ون گروه فیلمبرداری ا‌ست. رضا راست می‌گفت، امروز خارجی می‌گیرند.

آدم‌هایی که ارتفاعشان بلند است

رضا مسعودی، محسن قصابیان و علیرضا جلایی‌تبار گریم شده‌اند و آفتاب مستقیم می‌خورد به سرشان. حالا که صدای هواپیما نمی‌گذارد، می‌آیند پشت ون که آبی بخورند. قصابیان پیش‌ازاین هم قدم‌زدن روی باند را تجربه کرده، صورتش انگار همان منصور ستاری ا‌ست. راستش را بخواهید از دم در ورود که آمدیم، پنج شش نفر از کنار ماشین رد شدند که شبیه ستاری بودند، با همان قامت، با همان مو‌های جوگندمی و حتی همان نگاه. آدم‌هایی که ارتفاع نگاه‌هایشان بلند است. حتی سرباز‌ها هم انگار وقتی به باند نزدیک می‌شوند رفتارشان تغییر می‌کند.

هواپیما که دور می‌شود محسن بهاری، کارگردان اپیزود می‌گوید: «دوباره بگیریم.» قصابیان و مسعودی جلوی دوربین می‌روند، همه کسانی که از جلوی دوربین بهاری می‌گذرند یک‌بار در فیلم‌های جنگی بازی کرده‌اند. اگر نخواهیم برایتان اسپویل کنیم بهاری می‌خواهد داستان جنگنده‌های ایرانی که رفتند و کویت را زدند و برگشتند را بسازد البته با تغییرات مختلف. بچه‌های تیم تهیه می‌گویند تمرکزشان بیشتر از آنکه روی جنگ باشد، روی زن و بچه این آدم‌هاست. فیلم قبلی بهاری هم همین‌طور بود.

او برخلاف تمام تصاویری است که از یک کارگردان در ذهن دارید، سر صحنه داد نمی‌کشد، کسی برایش آب و چایی نمی‌آورد. دستیار را نمی‌فرستد حرکت بازیگر را اصلاح کند، بلکه خودش همه این کار‌ها را انجام می‌دهد، در فیلم‌هایش هم به‌جای صحنه انفجار عمدتاً سراغ وجه کم‌انفجارش می‌رود. البته کلاً خیلی نمی‌تواند خودش را از جنگ دور کند. این ماجرای کارگردانی است که درست در وسط جنگ بی‌خیال دستیار کارگردانی شد و اثر اولش را ساخت. منظورم «قمارباز» است، اثری که سروشکل داشت و بر خلاف شوق عده‌ای به ساختن تیر و ترقه، خالی از این داستان‌ها بود و سوژه‌ای جنایی را در میان روز‌های جنگ دوازده‌روزه دنبال می‌کرد. با او که سر صحبت را باز می‌کنی به‌زور حرف جدی می‌زند و دائم و پراکنده شوخی می‌کند.

آخر فیلم‌برداری که سراغ گفت‌و‌گو با او رفتم همان ابتدا گفت: «حرف‌های من را زیاد جدی نگیر» این حرفش را جدی نگرفتم. عمدتاً برعکس است، آدم‌هایی که بیشتر شوخی می‌کنند نگاهشان به زندگی جدی‌تر است و آنهایی که زیادی جدی هستند، خودشان هم می‌دانند آن سنگ پای قزوین اصل نیست. از لابه‌لای شوخی‌های بهاری به یک سؤال جدی رسیدم: «آیا سربازی رفتی؟»

سربازی رفتی؟

گپ‌وگفت‌های پشت‌صحنه ما با بازیگران و کارگردان اپیزود «در آسمان» که آن را محسن بهاری ساخته، به همان سؤال پرتکراری که گفتیم ختم شد و سه نفر یعنی محسن بهاری، علیرضا جلایی‌تبار و رضا مسعودی رسید که پاسخ‌هایشان نشان داد چرا در روز‌هایی که همچنان خطر امنیتی بر سر کشور است برای فیلمسازی به یکی از حساس‌ترین پایگاه‌های کشور آمدند. بهاری در پاسخ به این سؤال که سربازی رفته یا نه می‌گوید: «نه، من پدرم ارتشی بود و معاف شدم» می‌گویم: «پس با این حساب، فکر می‌کنم کارکردن در یک مکان نظامی باید برایتان تجربه بسیار عجیب‌تری باشد؟»

پاسخ بهاری جواب قانع‌کننده‌ای بود که نشان می‌داد چرا در روز‌ها جنگ دست به دوربین شده: «نه اتفاقاً؛ پدرم ارتشی بود و ما حدود ۲۰ سال در پادگان زندگی کردیم. به همین دلیل فضای نظامی برایم چندان ناآشنا نبود. ارتشی بودن پدرم (که البته اکنون بازنشسته شده‌اند) وظیفه بسیار بزرگ‌تری را بر دوش من گذاشت تا این فیلم را برای فرزندان ارتشی‌ها به‌خوبی درآورم.»

رضا مسعودی، یکی دیگر از سربازی نرفته‌هاست، هرچند که در این چند وقت فقط جنگی بازی کرده و همین دو سال قبل بود که با بازی در نقش علی هاشمی و فیلم «اسفند»، بین منتقدان و مخاطبان دیده شد. مسعودی می‌گوید: «با بازی در این دو فیلم، سربازی را کامل کردم.» او مکثی می‌کند و ادامه می‌دهد: «امروز داشتم با یکی از خلبانان اینجا صحبت می‌کردم، ایشان خیلی جوان بود و سن بالایی نداشت، اما کل دوران جنگ را اینجا در همین پایگاه یکم شکاری گذرانده بود. به او گفتم: «مثلاً به خانه می‌رفتی؟» گفت: «نه.» پرسیدم: «چرا؟ شما که همسر و بچه کوچک هم داشتی؟» واقعاً برایم عجیب بود. گفت: «باشه، برای ما فرقی نمی‌کرد؛ این لباس برایمان مهم بود.» می‌خواهم بگویم در واقعیت هم همین است؛ این لباس بر تن خلبان یا هر نیروی دیگری آن‌قدر مقدس می‌شود و چنان اهمیتی پیدا می‌کند که فرد با وجود داشتن عزیزترین کسانش، یعنی نوزاد و بچه کوچک، می‌گوید: «برایم مهم بود که اینجا باشم.

نهایت این مسیر شهادت بود، اما آن را به جان خریده بودم.» ته این ماجرا این است که قطعاً این لباس مقدس است. مخصوصاً در شرایط بحرانی و در شرایط جنگ، این قداست بیشتر هم می‌شود، چون شما عرق ملی بیشتری پیدا می‌کنید. به‌هرحال شما به‌عنوان یک نظامی سال‌ها تمرین کرده‌اید، دوره‌ها را گذرانده‌اید، امتحان خلبانی داده‌اید و کلی مباحث ریاضی و فیزیک را خوانده‌اید؛ اما ته همه اینها برمی‌گردد به همان لحظه‌ای که بمب و موشک می‌زنند و شما به خانه‌تان نمی‌روید. جان آدمی عزیز است و ممکن است با خود بگوید: «من که می‌دانم اینجا را می‌زنند، پس بروم خانه یا حداقل بروم خیابان آن‌طرف‌تر»، اما او نرفته بود و همان‌جا مانده بود. می‌خواهم بگویم این لباس بود که او را نگه داشته بود.» مسعودی راست می‌گفت او واقعاً سربازی را کنار این آدم‌ها گذرانده. فیلم‌برداری تمام می‌شود و هوا کم‌کم تاریک. تنها ارتشی جمع را پیدا می‌کنم که علیرضا جلایی‌تبار است. از او درباره دوران سربازی می‌پرسم: «دو سال سرباز نیروی زمینی ارتش بودم. اصلاً خیلی جدی کادری شدم؛ برگشتم و چهار سال طول کشید تا شخصی شوم! بله، کاملاً ارتشی هستم.» جلایی‌تبار در این سال‌ها نقش نظامی زیاد بازی کرده؛ اما او احتمالاً هیچ‌وقت جنگ را تا این حد نزدیک به خود ندیده بوده است: «فکر می‌کنم که این کار هم با کار‌های دیگرتان خیلی متفاوت باشد؟»

جلالی‌تبار می‌گوید: «متفاوت است، به‌خاطر اینکه ما بیشتر در مورد حماسه‌های تیزپروازان نیروی هوایی در جنگ هشت‌ساله شنیده‌ایم. عملیات‌های بسیاری در پهنه کشور پهناورمان دررابطه‌با امنیت، دفاع و حراست از آسمان کشور بوده که کمتر به آنها پرداخته شده است و شخصیت‌ها درگیر شرایط متفاوتی هستند. حالا در این مجموعه، چه در قسمت قبل و چه در این قسمت، ما نقاط خاص و درخشانی را برجسته کردیم و به آنها پرداختیم. این شخصیت هم یعنی «جناب مصطفوی»، یکی از آن کاراکترهاست که در این وضعیت جنگی حضور دارد. لباس شگفت‌انگیز و بسیار خوش‌دوخت و خوش‌پوشی است که همیشه آرزو داشتم به‌عنوان یک بازیگر (چون بیشتر از این که وسعمان نمی‌رسد) در آن باشم. افسانه‌ها و حماسه‌هایی که آدم‌های دربردارنده این یونیفرم یا لباس متحدالشکل خلق کرده‌اند را همیشه شنیده‌ام؛ این حماسه‌ها همواره همراه این لباس و درجات پر افتخار آن هست.»

مصاحبه‌ها تمام می‌شود و دوباره رضا را می‌بینم. می‌پرسم «آقا رضا بچه کجایی؟» حدسم درست بود، می‌گوید: «تنکابن» می‌پرسم: «دیدی آفیشم تمام شد؟» می‌گوید: «ولی عوامل نبودی!» لبخندی می‌زند. مازندرانی‌ها باهوشند. می‌پرسم: «رضا تمام این جنگ را همین‌جا گذراندی؟» سری به تأیید تکان می‌دهد.

می‌پرسم، نمی‌ترسی؟ می‌گوید: «وقتی روز ۴ بار می‌زد نمی‌ترسیدیم الان که چیزی نیست» رضا هم سوی نگاهش چقدر شبیه ستاری است.

سوگ آقاخانی شبیه سردشت است

ساعت حوالی ۸ شب است و قرار را گذاشته‌اند که بعد از پایگاه شکاری برویم سراغ سوله‌های اسلامشهر و چهاردانگه. آنجا لوکیشن دوم است، جایی که محمدرضا خردمندان به همراه سعید آقاخانی و پادینا کیانی سوژه ملتهب دیگری را روایت می‌کنند. ماجرا دیگر ربطی به پادگاه و پایگاه ندارد و لابه‌لای سوله‌های انبار چوب روایت می‌شود. جایی که قطب صنعت دیگری به حساب می‌آید که ترامپ و رفقایش بدشان نمی‌آمد، چوب لای چرخش کنند تا بازار چوب به هم بریزد. خردمندان می‌خواهد چیزی را بسازد که مجمع‌القصص کار‌های قبلی اوست. سر بد سکانس‌هایی می‌رسم.

پادینا کیانی زیر چشم‌هایش خون افتاد و آقاخانی انگار عزادار است. یک صحنه را ۴ یا ۵ بار می‌گیرند، اما دل خردمندان رضا نمی‌شود. هر بار باران را می‌گیرند روی وانت آبی و خردمندان دوباره کات می‌دهد و می‌گوید: «روضه را زود شروع کرد» ماجرا درباره جنگ‌زده‌هاست. قصه‌هایی که خردمندان برده‌اش روی شکاف‌های نسلی. همه پشت صحنه ملتهبند. پادینا کیانی راه می‌رود و بعد از کات هم گریه می‌کند. آقاخانی، شبیه پدر‌های کرد است که تصویرشان پس از بمباران سردشت باقی مانده. حیران است. نگاهش گاه به سمتی متوقف می‌شود. می‌ایستد و دوباره راه می‌رود. بچه‌های پشت صحنه می‌گویند نمی‌شود سمتشان بروی، احوالاتشان شبیه جنگ‌زده‌ها شده. خردمندان طرف دیگری از جنگ را در حال روایت است. جایی که جنگ خیلی هم حماسی نیست. طرف سوگ، طرف غم. تنها در چند ساعت از مجلس حماسه به مجلس عزا می‌رسم و این اصالت جنگ است.

نکته مهم «سرو سپید سرخ» همین است. اگر بخواهی همه جنگ را روایت کنی، گاهی در نگاه آدم‌ها سورنا ستاری می‌بینی و جایی هم همان پدر سوگوار سردشتی. راستش را بخواهید این نگاه‌ها خیلی هم بی‌شباهت به هم نیستند. حماسه از سوگ آغاز می‌شود. چشم‌هایی اگر شبیه سردشتی‌ها نشود، داستان ستاری‌ها ناقص می‌ماند و اگر همه این روایت‌ها بر هم منطبق نشود و به حماسه نرسد، دیگر پایگاه یکم شکاری و انبار چوبی زنده نمی‌ماند. «سرو سپید سرخ»، چه آگاهانه و چه ناآگانه، دارد حافظه جمعی‌ای را می‌سازد که به قول خردمندان بخشی از تاریخ را پیش می‌برد. تاریخی که قصه دارد و قصه‌هایی که باید از روایت کردنشان نترسید. قصه آدم‌هایی مثل رضای سرباز، ستاری‌ها و سردشتی‌ها.

منبع: فرهیختگان 

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
آخرین اخبار