من همه زندگی ام را وقف فرزندم کرده بودم و می خواستم هر کاری که فرزندم را خوشحال کند، انجام دهم. ... من برای دیدار دوباره او دعا کردم اما این اتفاق نیفتاد.
آخرین باری که به سومار رفتم، به شدت زمین خوردم و شنهای ریز، زیر پوست زانویم رفت؛ همان جا با چادر خاکی و پایی زخمی به بهروز گفتم: «به خدا دیگر نمیآیم، دیگر دنبالت نمیگردم، اگر خواستی خودت بیا».
رئیس مرکز مدیریت حوادث و فوریتهای دانشگاه علوم پزشکی زاهدان گفت: با اقدام به موقع نیروهای امدادی مرکز مدیریت حوادث و فوریتهای پزشکی زاهدان ، مادر باردار از مرگ حتمی نجات یافت.
حالا که فرزند من مشکل ژنتیکی دارد و من هیچ کاری نمیتوانم برای معالجهاش انجام بدهم، چرا خود خوری کنم؟ چرا روح خودم و همسرم و دیگر فرزندانم را آزار بدهم؟ دنیا میگذرد و منتظر من نمیماند تا عمرم را به ای کاش و افسوس بگذرانم.