باشگاه خبرنگاران جوان- تا قبل از جنگ ۱۲ روزه، مدتها بود که شهادت به نظرمان قبایی غالباً مردانه میآمد که به تن زنان و خصوصاً دختربچهها نمینشست.
جنگ که به داخل مرزهای ایرانمان کشیده شد، بعد از سالها باز هم دیدیم که برای شهید شدن سن و جنس مهم نیست. ظرف وجودت که به قدر قبای فاخر شهادت برسد، شهید میشوی.
مثل «ریحانه تقیخانی» نوجوان بسیجی ۱۵ سالهای که روز ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ در حملهٔ رژیمهای تروریستی صهیونیستی و آمریکایی به منطقهٔ ۷ تهران به شهادت رسید.
سنی که نداشت. متولد ۱۳۸۹ بود. روز ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ که شهید شد، ۱۵ ساله بود. درست همان طور که خودش دوست داشت و نوشته بود که «امیدوارم مثل شهید کمایی در ۱۵ سالگی شهید شوم...»
با همان سن کم، عاشق شهدا و شهید شدن و کتابهای زندگینامهٔ شهدا بود. به کتابهای «من میترا نیستم»، «یادت باشه»، «آقا داماد» و... علاقه داشت.
همین چند ماه پیش یک کانال ساخته بود به نام «معراج شهدا». در توضیحاتش نوشته بود «شهدا مبدأ و منشأ حیاتند. زمینی بودند؛ اما زمینگیر نبودند.» تاریخ ساخت کانالش را نوشته ۵ آذر ۱۴۰۴. تاریخ «غروب» را نوشته «شهادت»؛ و به دوستش گفته «البته ما که لیاقت شهادت نداریم.»
آن موقع که کانال دست خودش بود، از شهدا مینوشت، روضه میگذاشت، به وقتش هم اگر مسئلهای پیش میآمد واکنشهای سیاسی، اجتماعی و... نشان میداد.
جنگ رمضان که شروع شد تا قبل از شهادتش، مسائل تبیینی و توصیههای امنیتی را منتشر میکرد. دعای روزهای ماه مبارک هم که سر جایش.
بیشترین پیامهایش را در ایام شهادت رهبر شهیدمان گذاشته. قلبش بیسروصدا از اعماق وجود سوخته بود. آرزو داشت ایشان را از نزدیک ببیند.
دوستش تعریف میکند وقتی برای دیدار دعوت شده بودند، ریحانه مریضاحوال بود و نتوانست به بیت برود. خیلی حسرت خورد. به دوستش گفت «فکر نکنم دیگه بتونم ببینمشون...» آخرین عکسی که روی پروفایلش گذاشته بود هم تصویر آقا بود، با این نوشته که «حسرت دیدار تو بر دل من ماند...»
قسمتش بود در باغ بهشت رهبرش را ببیند.
دوستش میگوید ریحانه صبور، شجاع، خندهرو و مهربان بود. نماز اول وقت و قرآن خواندن روزانهاش فراموش نمیشد. بسیار محجوب و سربهزیر بود. آنقدر که حتی رفیق شهیدش را هم از بین شهدای خانم انتخاب کرده بود؛ شهید «فائزه رحیمی» و شهید «فاطمه محمدی».
در همان حال و هوای نوجوانی هم پای حق که میرسید، محکم میایستاد.
حساسیت و اصرار ویژهای روی چادر داشت و به دوستانش هم توصیه میکرد حواسشان به چادرشان باشد. در کانالش نوشته بود دخترها هر روز با حفظ چادرشان و گوشه و کنایههایی که میشنوند «شهید» میشوند. در یکی از چتهایش هم به دوستش گفته بود «یه قول بهم بده... هیچوقت اصالتت و چادرت یادت نره.»
خیلی هوای دوستانش را داشت. جنگ رمضان که شروع شد وصیتنامهای نوشت که دوستانش میگویند همه جا همراهش بوده؛ در جیبش. موقع شهادت هم خونش روی همان وصیتنامه ریخت و ماندگار شد.
در آن هر کدام از دوستانش را به دوست دیگرش سپرده و توصیه کرده هوای همدیگر را داشته باشند. حتی به دو نفرشان وصیت کرده که با هم آشتی کنند و بعد از این هم اگر کدورتی پیش آمد، کنار بگذارندش. نوشته «دنیا ارزش شکستن دل همدیگه رو نداره. خواهش میکنم مراقب همدیگه باشید.»
کمی بعد هم یادآوری کرده که «چادر مادرمون رو حفظ کنید... هر وقت رفتید کربلا من رو یادتون باشه. یادتون باشه که من همیشه پیشتون هستم. هر جا گیر کردید یا کم آوردید میتونید روی من حساب کنید...»
منطقهٔ ۷ تهران را که زدند، حدود ساعت ۱۱ ظهر ریحانه رفت برای کمک. آنجا دختر یکی دو سالهای را دید که در خرابهها تنها مانده بود. او را در آغوش گرفته بود تا آرام شود، که دوباره همان طرفها را زدند.
ریحانه و دخترک و همهٔ آنهایی که برای کمک رفته بودند، چند ساعت زیر آوار ماندند. بعضیشان همان زیر آوار شهید شدند. ریحانه را، اما زنده بیرون آوردند و به بیمارستان رساندند.
دوستش تعریف میکند خواستند به او آب بدهند. اما نخورد. روزه بود. گفت «بعد از افطار میخورم.»، اما به اللهاکبر دوم اذان مغرب نرسیده، شهید شد.
این را هم خودش خبر داده بود. به دوستش گفته بود «من بالاخره شهید میشم. غروب هم شهید میشم. غروب رو خیلی دوست دارم. چون هر غروب یاد امام حسین علیهالسلام میافتم.»
ورد زبانش و نوشتهٔ تکراریاش در کانالش همین بود که «دنیا تهش مردنه. بذار شهید شم...» همان هم شد و ریحانه همانطور که دوست داشت، شهید شد؛ آن هم در غروب و با زبان روزه...
منبع: فارس