باشگاه خبرنگاران جوان- غروب خورشید، آسمان شهر نه رنگ نارنجی همیشگی را داشت و نه آرامش دمکردن نور پشت کوهها. آسمان، خاکستری سربی بود و بوی باروت و گل، جای عطر نان تازه و قیمه را در کوچهپسکوچهها گرفته بود. ماه مبارک رمضان بود؛ روزی که قرار بود سفرههای افطار مثل همیشه پهن شوند و دستهای بالا رفته برای دعا، در رحمت را به روی آسمان بکوبند. اما این بار، درها به روی زمین بسته شده بود.
در یکی از محلههای شهر، میان انبوهی از آوار و خاکستر، سکوتی سنگین و وحشتناک حکمفرما بود. صدای انفجارهای دور، مثل غرش ابری دور، در فضا میپیچید، اما اینجا، زیر تلی از آهنآلات خمشده و بتون خرد شده، صدایی ضعیف و لرزان، نفسهای آخر را میکشید.
زنی میانسال، زیر آوار مانده بود. دیوار خانهاش، خانهای که سالها در آن خنده و گریه را چشیده بود، اکنون مثل کوهی سنگین بر پهلویش فشار میآورد. نورِ کمجان چراغ قوهای که از لای درز سنگها به داخل میتابید، صورت رنگباخته و خاکیاش را روشن میکرد. لباسهایش پاره شده و گرد و خاک، موهای سفیدش را که این روزها خیلی بیشتر از قبل شده بود، پوشانده بود.
درد در تمام وجودش میلرزید. فشار آوار روی سینهاش، نفس کشیدن را به شمارش انداخته بود. اما با وجود همه این درد، دست راستش که زیر سنگها گیر کرده بود، هنوز زنده بود. انگشت اشارهاش، با ارادهای معجزهآسا و به صورتِ ناخودآگاه، در حال حرکت بود. یک دانه، دو دانه، سه دانه... صلوات شماری که دور انگشتش بسته شده بود، با هر فشارِ انگشتش، عدد روی صفحه کوچکش یکی بالا میرفت. صلواتشمار دیجیتالیاش که همیشه همراهش بود، حالا تنها همدمِ او در این تاریکی بود. اللهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد.
لبهایش خشک بود و ترک خورده، اما حرکت انگشتش روی دکمه کوچک دستگاه، مثل ضربانِ قلبی که میخواست بایستد، ادامه داشت. چرا صلوات میفرستاد؟ شاید بخاطر ماه رمضان بود؛ ماه نزول رحمت. شاید بخاطر دم افطار بود؛ لحظهای که شیاطین در زنجیر میشوند و درها به روی آسمان باز میشود. یا شاید بخاطر جنگ بود؛ بخاطر پسرش و سربازانی که در برابر دشمن متکبر ایستاده بودند. او نمیدانست دقیقاً کدام یک بود، میدانست که تنها پناهش در این تاریکی و ویرانی، همین ذکر مقدس است.

خاطرات مثل فیلمی تند در جلوی چشمانش رد میشد. یادش آمد سحر که بیدار شد، با اشتیاق سفره را چیده بود. حالا سفرهشان زیر همین آوار مدفون بود. صدای موشکها هنوز در گوشش زنگ میزد. لحظهای که خانهشان لرزید و سقف فرود آمد، مثل کابوسی بود که بیدارش نکرد.
زن احساس کرد که سرما دارد تمام وجودش را فرامیگیرد. دیگر دردی حس نمیکرد، فقط یک سنگینی بیپایان. نگاهش به دست راستش افتاد. دستگاه صلواتشمار، نورِ قرمزِ ضعیفی میداد که در تاریکیِ زیر آوار میدرخشید. با هر بار فشار دکمه، انگار یک عمر میگذشت. با هر صلوات، روحش سبکتر میشد و از این بدن دردناک فاصله میگرفت.
او در دلش برای پسرش دعا میکرد، برای ایران دعا میکرد، برای پیروزی حق بر باطل. او میدانست که این خاک، خاک شهداست و خون پاکان، آن را بارور کرده است. دشمن فکر میکرد با بمب و آتش میتواند اراده این ملت را بشکند، اما نمیدانست که اراده در قلبهاست، نه در سنگ و آهن.
صدای اذان مغرب از دور، از مسجدی که هنوز پا برجا بود، به گوش رسید. صدای مؤذن، لرزان، اما استوار، در فضایِ ویرانشده میپیچید: «الله اکبر، الله اکبر...»
زن لبخند کمرنگی زد. افطار شده بود. زمان شکستن روزه با آب و خرما. اما او افطار آخرت را میکرد. دیگر تشنگی و گرسنگی نبود که با یک جرعه آب فروکش کند. این تشنگی بود به دیدار یار.
انگشتش همچنان روی دکمه فشار میآورد. سرعتش کمتر شده بود. هر بار که دکمه را فشار میداد و عدد روی صفحه بالا میرفت، انگار یک پله از نردبان معنا بالا میرفت. با هر صلوات، نور قرمز دستگاه چشمک میزد و در تاریکی میلرزید. «خدایا، شفیع ما باش...»؛ او در دلش برای همه کسانی که زیر آوار بودند دعا میکرد. صدای گریه همسایهها و ناله آمبولانسها که از بیرون میآمد، کمکم محو میشد. فقط صدای ضربه ضعیف به صلوات شمار و صدای اذان باقی مانده بود. او در تاریکی زیر آوار، نور دیگری را دید. نوری سرد و آرام. انگار بوی گلمحمدی و عطر سیب بهشت به مشامش رسید. دیگر فشار سنگین روی پهلویش حس نمیکرد. احساس سبکی میکرد. انگشتش برای آخرین بار، دکمه را فشار داد. اللهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم...
لبخند روی لبهایش خشکید. دستش که در حال حرکت بود، آرام آرام روی خاک سرد ساکن شد. در کوچهپسکوچههای شهر، زیر آوارهای یک خانه ویران شده، روحی پاک و عاشق، در ماه رمضان و در دم افطار، پرواز کرد. جنگ ادامه داشت، بمبها میباریدند، اما در آن گوشه تاریک و ساکت، صلواتی فرستاده شد که تا ابد در تاریخ این خاک طنینانداز خواهد شد. روایتی از عشق، ایستادگی و ایمانی که حتی آوار هم نمیتواند آن را دفن کند.
منبع: مهر