باشگاه خبرنگاران جوان - پنجره، برای بعضی خانهها فقط یک قاب نور نیست؛ یک «صفحه» است. سالمند کنار پنجره، هر روز خیابان را میخواند؛ نه مثل کسی که دنبال خبر تازه باشد، مثل کسی که میخواهد مطمئن شود جهان هنوز همان ریتم آشنا را دارد. من این تصویر را در خانههای بسیاری دیدهام: صندلی ثابت، پردهای که با یک گیره جمع شده، گلدانی که برگهایش رو به شیشه خم شده، و دستی که بیصدا لبه چارچوب را لمس میکند؛ انگار زمان از همی نجا رد میشود.
خیابان از پشت شیشه، قانون خودش را دارد. آدمها کوچکترند، صداها گزیدهترند، جزئیات تکرار میشوند. اما همین تکرار، یک زبان است: صبحها بوی نان از یک سمت میپیچد، ظهرها رفتوآمد ادارهایها تندتر میشود، عصرها قدمها نرمتر و آهستهتر. سالمند، از همین تکهها تقویم میسازد؛ تقویمی که با تلفن همراه و اعلانها تنظیم نشده، با «صدا» و «رفتار» تنظیم شده است.
در خیلی از خانههای ایرانی، سالمندی کنار پنجره بهنوعی نقش «نگهبانِ حافظه» را هم بازی میکند: حافظه محله، همسایهها، ریزهکاریهای زندگی. اگر از او بپرسید امروز چه دیدی، شاید بگوید «هیچی»؛ اما «هیچی» در زبان پنجره یعنی هزار نشانه: موتورِ همیشگیِ پیک، صدای کشیده شدن جارو روی پیادهرو، سلام دم در همسایهها، و نگاههایی که در چند ثانیه رد و بدل میشوند و تمام میشوند.
خیابان، برای کسی که زیاد بیرون نمیرود، یک ارکستر است؛ اما نه ارکستر منظم. صداها از راهروهای نامرئی میآیند و میروند. فریاد دستفروش که گاهی اسم یک میوه را چنان میکشد که انگار دارد خاطرهای را صدا میزند. اذان که در بعضی محلهها مثل یک خطکش زمانی عمل میکند؛ نه فقط «وقت نماز»، بلکه یادآورِ عصرهای قدیم، یادآورِ آن لحظههایی که در خانههای حیاطدار، سایهها روی دیوار جابهجا میشدند. موتور که هرچه میگذرد درشتتر و تیزتر میشود، و با خودش عجله نسلها را میآورد؛ و بازی بچهها؛ گاهی کوتاه، گاهی انفجاری، که شبیه یک تپش ناگهانی است: «زندگی هنوز هست».
سالمند کنار پنجره، شنونده حرفهای است؛ حتی اگر کسی او را «شنونده» حساب نکند. بعضی صداها برایش نشانه امنیتاند: صدای باز و بسته شدن مغازه سرکوچه، صدای کلید در قفل همسایه، صدای اذان غروب که انگار اعلانِ فرود آمدن روز است. بعضی صداها هم نشانهی نگرانیاند: ترمز ناگهانی، فریاد کوتاه، صدای دعوا که در کوچه میپیچد و میماند.
گاهی سالمند، خیابان را از روی آدمهای ثابت میشناسد؛ از «تیپها» نه به معنای کلیشه، به معنای الگوهای تکرارشونده. زنِ جوانی که هر روز با هدفون رد میشود، مردی که کیسه نان را با دست چپ میگیرد، بچهای که توپش همیشه میافتد وسط کوچه. اینها میشوند شخصیتهای یک سریال بیپایان؛ سریالی که هیچکس دربارهاش سؤال نمیپرسد، اما هر روز پخش میشود.
کنار پنجره معمولاً «چیزها» بیدلیل جمع نمیشوند؛ هرکدام نقشی دارد در قاببندیِ زمان. صندلی، همان جای نشستنِ ثابت است؛ مثل یک نقطه میخکوبشده روی نقشهی روز. پرده، تنظیمکننده نور است و در عین حال تنظیمکننده حریم: چهقدر خیابان را راه بدهیم توی خانه؟ چهقدر خانه را پنهان کنیم از خیابان؟ گلدان، موجود زندهای است که اگرچه کمحرف است، اما رشدش یک تقویم خاموش میسازد؛ برگ تازه یعنی فصل عوض شده، خاک خشک یعنی روزها تندتر گذشتهاند.
رادیو، در خیلی از خانهها هنوز یک رگِ صداست. نه فقط برای خبر؛ برای حسِ «همزمانی» با دیگران. سالمند وقتی رادیو را کمکم زیاد میکند، انگار به جهان میگوید من هنوز به ریتم عمومی وصل هستم. قرآن هم برای برخی، نه فقط کتاب، که شیء زمانساز است: صفحهای که باز میشود، زمزمهای که در اتاق میپیچد، و سکوتی که بعدش معنا پیدا میکند. این اشیا، مرز بین «نشستن و نگاه کردن» و «نشستن و به یاد آوردن» را میسازند.
سالمند کنار پنجره، گاهی از خیابان بیشتر «خانواده» را مرور میکند؛ و اینجا یک واقعیت تلخ، اما رایج وجود دارد: در بسیاری از خانوادههای ایرانی، شنیدنِ روایت سالمند، به برنامهی روزانه تبدیل نشده است. سؤالها معمولاً کاربردیاند: «داروهاتو خوردی؟»، «چیزی لازم نداری؟»، «غذا چی خوردی؟» اینها مهماند، اما جای یک سؤال ساده خالی میماند: «امروز چی یادت افتاد؟».
سالمندی کنار پنجره، تصویر ترحمبرانگیز نیست؛ یک شیوه زیستن است. راهی برای خواندن جهان در مقیاس قابلتحمل، و نگه داشتن قصههایی که اگر کسی نپرسد، شاید هرگز به زبان نیایند. بعضی داستانها در خانوادهها زنده نمیمانند، چون ثبت نشدهاند؛ در روتینها زنده میمانند: در چرخاندن تسبیح، در صاف کردن پرده، در کم و زیاد کردن صدای رادیو، در نگاه ثابت به خیابان؛ و شاید وظیفه ما همین باشد: گاهی بهجای عجله، کنار همان پنجره بایستیم و اجازه بدهیم روایت، شکل خودش را پیدا کند.
منبع: فارس