باشگاه خبرنگاران جوان - سه موشکی که در کمتر از یک دقیقه به مدرسه «شجره طیبه» میناب خورد، فقط دیوار و سقف و حیاط مدرسه را نشکافت؛ روان یک شهر را هم درید. فاجعه در همان روز رخ داد، اما در همان روز تمام نشد. آنچه در قاب خبر دیده شد، لحظه انفجار بود؛ آنچه هنوز در میناب ادامه دارد، زندگی پس از آن لحظه است. بخشی از کودکان از مدرسه بیرون آمدند، اما از حادثه بیرون نیامدند. بخشی از معلمان زنده ماندند، اما از آتش واقعه عبور نکردند. مسئله امروز میناب فقط خاطره یک حمله نیست؛ پیامد زنده آن حمله است که در جان بازماندگان مانده و هنوز کار خود را میکند. شهر معمولاً شهیدانش را میشناسد. مجروحانش را هم -دستکم تا حدی- میبیند. اما در میانه این دو، گروهی از انسانها هستند که نه در شمار شهدایند، نه در تعریف محدود مجروحان. آنها زنده ماندهاند، اما رها نشدهاند؛ حادثه در آنها ادامه یافته است. دانشآموزانی که روز حمله در مدرسه بودند و هنوز با ترس ناگهانی، آشفتگی، سکوت، بیخوابی، گوشبهزنگی، افت تمرکز یا احساس گناه بازماندگی زندگی میکنند. کودکانی که شاید زخمی روی بدن ندارند، اما حادثه در حافظه و تنشان تهنشین شده است. دانشآموزان مجروح که درد جسم و رنج روان را با هم حمل میکنند و در هر درمان جسمی زخمی دیگر در درونشان بیدار میشود.
خواهران و برادران دانشآموزان شهید که در خانههایی زندگی میکنند که سوگ در آن فقط یک مناسبت نیست یک آبوهواست؛ خانهای که در آن جای خالی هر روز سر میز مینشیند، در راهرو راه میرود و در سکوت شب خود را نشان میدهد و نیز معلمهایی که از دل حادثه عبور کردهاند، اما بار آن را هنوز بر دوش میکشند؛ معلمهایی که هم داغدارند، هم از آنها انتظار دارند تکیهگاه باشند، هم زخمیاند، هم باید به کلاس برگردند و برای کودکان شوکزده امنیت بسازند. این فشار دوگانه فرساینده است. معلم اگر بهبود نیابد، مدرسه هم حالش به نشود. مسئله اصلی درست همینجاست. فاجعه فقط در لحظه اصابت رخ نداد. فاجعه آنجاست که بازماندگان بینام در شکاف مراقبت رها شوند. آنگاه که شهر برای شهید و مجروح جای روشن تعریف میکند، اما برای کودک زندهمانده، برای خواهر سوگوار، برای برادر خاموش، برای معلم از درون فروریخته، نه پروندهای میسازد، نه مسیر روشنی برای پیگیری. اینجاست که رنج از یک واقعه به یک وضعیت تبدیل میشود. زخمی که دیده نشود، در تاریکی رشد میکند. حادثهای که فقط در حافظه عمومی بماند و به سازوکار مراقبت نرسد، دیر یا زود خود را در شکلهای دیگر نشان میدهد؛ در افت تحصیلی، در فرسودگی معلم، در اضطراب مزمن، در انزوای کودک، در خشونت پنهان و از همه بدتر در خاموشی خانه. میناب اکنون بیش از همدردی به دیدن نیاز دارد و دیدن یعنی پذیرفتن این حقیقت که همه آسیبها خونآلود و آشکار نیستند. بخشی از آسیب در سکوت کار میکند. کودک ممکن است حرف نزند و رنج ببرد. نوجوان ممکن است شوخی کند و از درون فروبریزد. معلم ممکن است کلاس را اداره کند و شب از خواب بپرد.
جامعه اگر فقط زخمهای روی بدن را بشمارد، بخش بزرگی از واقعیت را از دست میدهد. البته، مشکل فقط کمبود احساس نیست. ساختار هم میلنگد. در اینگونه حوادث، پس از شوک اولیه، مداخلههای موجی از راه میرسند. آدمهای خیر میآیند، روانشناس اعزام میشود، همدلیها ابراز میشود و بعد این موج فرومینشیند. نیتها خیر است، اما تروما با حضور گذرا آرام نمیگیرد. رنج عمیق به چهره آشنا نیاز دارد، پیگیری لازم دارد، کسی را میخواهد که امروز ببیند و ماه بعد هم بازگردد. کودک به مرجع ثابت احتیاج دارد، نه به عبور چند نام و چند جلسه. خانواده به اطمینان نیاز دارد، نه به رفتوآمدی که هر بار از نو شروع شود. معلم به شبکه پشتیبان نیاز دارد، نه به توصیههایی که در روزهای نخست گفته میشود و بعد در هوا گم میشود. اینجاست که حتی مداخلههای مردمی و جهادی، با همه خیرخواهیشان، میتوانند بر آشفتگی بیفزایند، اگر بینقشه و مقطعی عمل کنند. مسئله فقط آمدن روانشناس نیست، مسئله این است که این حضور در کدام ساختار مینشیند، به کدام پرونده وصل میشود و بعد از رفتن او چه چیزی در شهر باقی میماند. از همینجا باید روایت میناب را نیز تغییر داد. میناب فقط شهر داغدیده نیست. اگر در همین تعریف بماند، نتیجه فقط سوگواری خواهد بود. اما میناب میتواند خود را جور دیگری نیز تعریف کند؛ شهری که هم شهیدانش را پاس میدارد هم از بازماندگانش مراقبت میکند؛ شهری که از دل سوگ مسئولیت میسازد؛ شهری که زخم را فقط نشان نمیدهد، برای ترمیم آن نهاد هم میسازد. این تغییر روایت بازی با کلمات نیست. روایت قطبنمای کنش است. شهر همانطور عمل میکند که خود را میفهمد. اگر خود را فقط قربانی بداند، در سوگ میماند. اگر خود را مسئول بازماندگان بداند، به سمت سازماندهی حرکت میکند. راه درست نیز از همین فهم میگذرد. نه باید مسئله را رها کرد، نه باید آن را به موجهای کوتاه و پر هیجان سپرد. محور نیروهای محلی باشند و پشتیبانی با شبکههای بیرونی. یعنی میناب توانش را برای مراقبت از خود سازمان دهد. نخست برای همه گروههای درگیر پروندهای جامع درست شود؛ دانشآموزان حاضر در صحنه، مجروحان، خواهران و برادران شهدا و معلمان بازمانده. شهر بدون پرونده حافظه ندارد و بدون حافظه مراقبت هر بار از صفر آغاز میشود. بعد روانشناسان، مشاوران، روانپزشکان، مددکاران و نیروهای سلامت روان خود میناب در یک شبکه منسجم کنار هم قرار گیرند و هر کدام مسئولیت روشن و مشخصی بپذیرند، اگر هم تعداد کم بود از نیروهای داوطلب بندر اما با شرایط سخت پذیرش شود. خانواده به چهره بومی اعتماد میکند نه به عبور موقت آدمها. این شبکه هسته مرکزی میخواهد؛ مرکزی که فقط نام نداشته باشد کار هم بکند؛ پروندهها را بهروز نگه دارد، ارجاعها را سامان دهد، از موازیکاری جلوگیری کند، نیازهای پیچیده را تشخیص دهد و کمکهای بیرونی را به ساختار محلی وصل کند.
در غیاب چنین هستهای نیت خیر پراکنده میماند و با بودنش نیت خیر به ظرفیت نهادی تبدیل میشود و توجه کنیم که تابستان فقط فاصلهای میان دو سال تحصیلی نیست؛ فرصتی است برای اصلاح و آمادهسازی. اگر این فرصت از دست برود، مدرسه در مهرماه با زخمی باز به کلاس بازمیگردد. معلم بازمانده باید هم از نظر روانی حمایت شود و هم از نظر حرفهای برای مواجهه با کودک ترومازده آموزش ببیند. او باید نشانههای اضطراب، خاموشی، پر خاش، افت تمرکز و ترس پنهان را بشناسد. باید بداند چگونه کلاس را به محیطی امنتر تبدیل کند. باید بداند چه وقت گوش بدهد، چه وقت ارجاع بدهد و چه وقت بار بیش از اندازه را بر دوش خود نگذارد. معلمی که حالش خوب شود، خود عامل خلق حال خوب است. این از مهمترین گرههای سرنوشتساز میناب است. کمک بیرونی جای خود را دارد، اما فقط درصورتی که به جای نمایش به کار ساختار بیاید. میناب ممکن است به نیروهای کمکی شهرهای دیگر نیاز داشته باشد که طبیعی است. اما هر نیروی بیرونی باید طبق نقشه وارد شود، با هسته مرکزی هماهنگ باشد، پروندهمحور عمل و به تقویت توان محلی کمک کند. بیرون باید به درخت میناب آب برساند، نه آنکه ریشه را از خاک بیرون بکشد. مداخله خوب آن مداخلهای است که پس از رفتنش، شهر از پیش تواناتر شده باشد. در نهایت، این مسئله فقط بر دوش متخصصان یا ادارهها نیست. واجب است آموزشوپرورش مدرسه را فقط محل آموزش نبیند و آن را میدان ترمیم اجتماعی نیز بداند و این به مأموریت ویژه نیاز دارد. شبکه بهداشت از درمان موردی عبور کند، با تدبیر وزارت بهداشت. نهادهای مردمی از وسوسه مداخله نمایشی بگذرند و به ساختار محلی تکیه کنند. خیرین بهجای کمکهای پراکنده روی زیرساخت مراقبت سرمایه بگذارند. رسانهها روایت خود را از لحظه انفجار به زندگی پس از انفجار گسترش دهند و جامعه محلی بفهمد که بازمانده فقط کسی نیست که زخم بر تن دارد؛ بازمانده کسی است که ترس در جانش مانده است. میناب اکنون بر سر یک انتخاب است. میتواند در سطح واقعه بماند، یادبود برگزار کند، سوگ را زنده نگه دارد و اجازه دهد بازماندگان بینام در سکوت پراکنده شوند. یا میتواند سوگ را به مسئولیت تبدیل کند؛ بازماندگان را به رسمیت بشناسد، برای آنها پرونده بسازد، نیروهای محلی را سازمان دهد، معلمها را بهبود دهد و کمکهای بیرونی را در نقشهای روشن به کار گیرد. راه نخست، زخم را به آینده میفرستد. راه دوم، از دل درد نهاد میسازد. میناب هنوز میتواند انتخاب کند. هنوز میتواند آنهایی را ببیند که زیر آوار نماندند، اما حادثه در جانشان مانده است. هنوز میتواند برای آنها حافظه بسازد، پیگیری بسازد، پناه بسازد و اگر چنین کند، از یک شهر داغدیده فراتر میرود و به شهری بدل میشود که بلد است چگونه از دل زخم، مراقبت بسازد. این همان نقطهای است که سوگ از زمین برمیخیزد و به کنش تبدیل میشود.
منبع: فرهیختگان