ترامپ در یک تمثیل نمادین در اتاقی بسته و در مقابل یک آینه قدی نطق می‌کند، مذاکره می‌کند، فرمان می‌دهد و پیروز می‌شود.

باشگاه خبرنگاران جوان - تحلیل سیاست خارجی، معمولاً تمرکز بر ابزارهاست: قدرت نظامی، اهرم‌های اقتصادی، ائتلاف‌ها و فشارهای دیپلماتیک. اما یک متغیر کمتر دیده‌ شده و در عین حال تعیین‌ کننده «ذهن تصمیم‌گیر» است. این‌که رهبر سیاسی، جهان را چگونه می‌بیند، چه چیزهایی را برجسته می‌کند و چه چیزهایی را نادیده می‌گیرد، می‌تواند مسیر یک بحران را تغییر دهد.

در مواجهه با ایران، رفتارها و مواضع ترامپ را می‌توان نه فقط در چارچوب محاسبات سیاسی، بلکه در پرتو چند سوگیری شناختی کلیدی تحلیل کرد؛ سوگیری‌هایی که به صورت هم‌افزا، به «خطای راهبردی» منجر شده‌اند و امکان یک طرح ریزی عاقلانه و درست را از رییس جمهور امریکا سلب کردند.

اعتماد به نفس کاذب؛ وقتی پیچیدگی نادیده گرفته می‌شود

یکی از برجسته‌ترین الگوها، اعتماد به نفس کاذب (Overconfidence Bias) است؛ یعنی برآورد بیش از حد از توان کنترل یک وضعیت پیچیده. در این چارچوب، سیاست «فشار حداکثری» نه به‌عنوان یک ابزار در کنار سایر گزینه‌ها، بلکه به‌مثابه راه‌حل اصلی دیده می‌شود؛ گویی یک سیستم چندلایه سیاسی-اجتماعی را می‌توان با یک اهرم واحد به تغییر واداشت. این نوع نگاه، معمولاً پیچیدگی‌های فرهنگی، تاریخی و شبکه‌های مقاومت اجتماعی را دست‌کم می‌گیرد و همین، اولین گام به سوی خطای محاسباتی است.

عدم توجه و شناخت از پیچیدگی های جامعه ایرانی، درک نادرست از فرهنگ بومی و ارزش ها و نگرش‌های ایرانیان باعث بروز رفتارها و تصمیمات پرخطای ترامپ شده است.

اتاق پژواک در سطح تصمیم‌گیری

سوگیری تأییدی (Confirmation Bias) زمانی رخ می‌دهد که تصمیم‌گیر، فقط داده‌هایی را می‌بیند که روایت ذهنی‌اش را تقویت می‌کند.

در این وضعیت، تحلیل‌هایی که از «تاب‌آوری» یا «چندلایه بودن» جامعه هدف سخن می‌گویند، یا به حاشیه رانده می‌شوند یا اساساً دیده نمی‌شوند، مساله‌ای که در مورد شناخت ترامپ از جامعه ایرانی به شدت صادق است.

نتیجه این خطا شکل‌گیری یک «اتاق پژواک» در سطح سیاست‌گذاری است؛ جایی که تصمیم‌گیر، بازتابی از باورهای خود را می‌شنود نه واقعیت میدان را، منجر به بروز چنین بحرانی می شود. ترامپ و اتاق تصمیم گیر در کاخ سفید متصور بودند که با اتفاقات دی ماه، جامعه ایرانی چرخش کرده و امکان مداخله نظامی و تغییر حاکمیت فراهم شده است، البته به نظرم ضلع دیگر این خطای شناختی توجه ساده لوحانه به رفتارهای دیاسپورای ایرانی بوده است که این ادراک اشتباه را به امریکا و حلقه سیاستگذاری آن القا کرد.

ساده‌سازی افراطی؛ تقلیل یک واقعیت پیچیده به یک مسئله تک‌متغیره

در بسیاری از اظهارنظرها و تصمیم‌ها، نشانه‌های ساده‌سازی افراطی (Simplification Bias) دیده می‌شود،یعنی فروکاستن یک پدیده پیچیده به چند متغیر محدود که معمولاً متغیر اقتصادی مهم ترین آن به نظر می‌آید.

در چنین چارچوبی، ایران به «مسئله‌ای قابل حل با فشار نظامی و اقتصادی» تقلیل پیدا می‌کند. اما این تقلیل، متغیرهای هویتی، تاریخی، منطقه‌ای و حتی روانی جامعه را از معادله حذف می‌کند؛ متغیرهایی که دقیقاً در شرایط بحران و جنگ، فعال‌تر می‌شوند. ساده پنداشتن موضوع پیچیده ای مثل جنگ و توهم مدیریت سهل و آسان این پرونده وضعیت بغرنجی را برای رییس جمهور امریکا رقم زده است.

تصویرسازی کلیشه‌ای از ایران؛ خطای ادراکی در شناخت ساختار ایرانی

تصویرسازی کلیشه‌ای(Enemy Image Bias) باعث ‌شد ترامپ ایران را نه به‌عنوان یک بازیگر پیچیده، بلکه به‌صورت یک تصویر ساده، یک‌دست و اغلب اغراق‌شده ببیند. این نوع تصویرسازی، توانایی تحلیل رفتارهای غیرمنتظره را کاهش می‌دهد. برداشت اشتباه از نهاد حاکمیت ایران و تصور فروپاشی سیستم با از میان برداشتن رهبران و فرماندهان نظامی نشان داد که خطای شناختی هیئت حاکمه کاخ سفید از ایران بسیار جدی و عمیق است.

آنچه این الگوها را خطرناک می‌کند، نه وجود هرکدام به‌تنهایی، بلکه هم‌پوشانی آن‌هاست: اعتماد به نفس کاذب + سوگیری تأییدی + ساده‌سازی + تصویرسازی کلیشه‌ای

این ترکیب، یک «چارچوب ادراکی بسته» ایجاد می‌کند؛ چارچوبی که در آن، واقعیت نه آن‌گونه که هست، بلکه آن‌گونه که تصمیم‌گیر می‌خواهد ببیند، تفسیر می‌شود. ترامپ در یک تمثیل نمادین در اتاقی بسته و در مقابل یک آینه قدی نطق می کند، مذاکره می کند، فرمان می دهد و پیروز می شود و این چرخه باطل دوباره و دوباره تکرار می شود. در چنین شرایطی، خطا دیگر صرفاً در «اجرا» نیست؛ بلکه از «ادراک» آغاز می‌شود و این، همان نقطه‌ای است که هزینه‌های آن بیش از پیش این دولت را به ورطه شکست سوق می‌دهد.

منبع: مهر

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha