همیشه حواسش به همه بود. وقتی فاطمه به پدر گفت که یکی از بستگان برای رهن خانه به پول نیاز دارد، پدر پولی را که برای تعمیر ماشینش پس‌انداز کرده بود را کامل به فاطمه داد.

باشگاه خبرنگاران جوان- در تمام دنیا مرسوم است تصویری که از سخنگوی نظامی ارائه می‌دهند محدود به همان چنددقیقه‌ای است که یک پیام یا یک اطلاعیه نظامی را می‌خواند؛ آن هم با استایل خاص یا دکور خاص.

آنها از سخنگو‌های نظامی‌شان چهره‌ای به‌عنوان یک قهرمان می‌سازند؛ قهرمان‌هایی که محدود می‌شوند به همان ۵ یا ۱۰ دقیقه‌ای که جلوی دوربین هستند ولی امروز ما می‌خواهیم از سخنگوی شهیدی صحبت کنیم که اگر به پشت این دوربین‌ها هم مراجعه کنیم، به زندگی شخصی و به رفتارهایش، باز هم قهرمان است؛ قهرمان زندگی خودش و قهرمان خانواده‌اش. این چیزی است که جنس سردار شهید علی‌محمد نائینی را با سخنگو‌های نظامی کشور‌های دیگر متفاوت می‌کند. اینها را از صحبت‌های فاطمه نائینی، دختر شهید متوجه می‌شویم.

تنها شرط‌عروس برای سردار نائینی

برای اینکه از پدر برایمان تعریف کند باید به خیلی قبل برگردد، شاید حتی قبل‌تر از اینکه خودش به دنیا آمده است؛ درست به زمان ازدواج با مادرش. زمانی که سردار علی‌محمد نائینی پاسدار بود و به‌خاطر ناآرامی‌های غرب کشور مأمور شد به کرمانشاه برود. سال ۶۱ بود که تصمیم گرفت ازدواج کند. دختری را به او معرفی کردند که تنها شرط ازدواجش این بود که داماد باید با لباس پاسداری سر سفره عقد بیاید. 

این‌طور بود که وقتی نائینی با لباس پاسداری سر سفره عقد نشست، دلش قرص شد که زهرا خانم فقط شریک زندگی‌اش نیست، بیشتر هم‌رزمش است. مهریه‌اش ۱۴ سکه بود. جشن عروسی هم نگرفتند و زندگی‌شان را شروع کردند.

روایتی از وصال و فراق در روز‌های جنگ

چیزی از ازدواجشان نگذشته بود که خبر شهادت برادرش آمد. حمیدرضا فقط ۱۷ سال داشت که در عملیات والفجر ۸ شهید شد ولی خبری از پیکرش نبود. 

بهمن‌ماه ۱۳۶۲ بود. حاج‌خانم بچه اولش را باردار بود ولی در تمام آن دوران، همسرش جبهه بود. بعد از ۸ ماه که از جبهه برگشت، زمان به‌دنیاآمدن فاطمه بود. همه هول کرده بودند که او را به بیمارستان برسانند ولی پدر که از فرط خستگی حتی چشمانش را نمی‌توانست باز نگه دارد، می‌گفت: میشه من یه کم استراحت کنم، بعد بریم بیمارستان؟ 

بالاخره با هر سختی بود، او را به بیمارستان رساندند و فاطمه خانم، فرزند اولشان به دنیا آمد.

داستان واقعی فیلم «ویلایی‌ها»

چند روز بعد از به‌دنیاآمدن فاطمه، نائینی دوباره همسر و دخترش را تنها گذاشت و به جبهه رفت. آن زمان فرمانده قرارگاه نجف در جبهه غرب بود و نمی‌توانست خیلی در خانه بماند. شرایط برای خانمش خیلی سخت بود. همسران رزمنده‌ها در خانه‌های سازمانی شبیه فیلم ویلایی‌ها کنار هم زندگی می‌کردند؛ با همان مشکلات و معضلاتی که در فیلم دیدیم. زن‌های تنها که اغلب همسرانشان در جبهه بودند و فقط چند ماه یک‌بار می‌توانستند به خانواده‌شان سر بزنند.

پدربزرگ نام شهید را روی نوزاد گذاشت

فروردین سال ۶۴ که شد، فرزند دومشان ۲ ماه زودتر از موعد به دنیا آمد. این دفعه حتی موقع به‌دنیاآمدن پسرش هم نبود. پدربزرگ به یاد پسر شهیدش، اسم نوزاد را حمید رضا گذاشت. نائینی وقتی با منزل تماس گرفت تا جویای احوالشان باشد، به او گفتند: حمیدرضا برگشت. اول فکر کرد پیکر برادرش پس از ۲ سال برگشته ولی بعد به او گفتند که پسرش به دنیا آمده است. حتی آن موقع هم نتوانست برای دیدن پسر و همسرش به خانه برگردد.

حمیدرضا ۴ ماهه بود که پدرش بالاخره او را دید

حمیدرضا ۴ماهه بود که برای اولین‌بار به دیدنش آمد. 

خداوند ۲ پسر دیگر هم به آنها هدیه کرد؛ علیرضا و مهدی. 

حاج‌خانم یک‌تنه ۴ فرزندش را بزرگ می‌کرد و تمام مسئولیتش با خودش بود. فاطمه یادش می‌آید که زمانی که بمباران می‌شد، آژیر قرمز که می‌زدند، مادر دو تا از بچه‌ها را بغل می‌کرد و به پناهگاه می‌برد، بعد برمی‌گشت و فرزند دیگرش را به پناهگاه می‌رساند. سختی‌های زندگی‌شان به همین‌جا ختم نمی‌شد. هر چند سال یک‌بار مجبور بودند، از شهری به شهر دیگر بروند تا شاید بیشتر بتوانند پدر را ببینند.

تصویر شیرین یک زندگی پس از سال‌های جنگ

جنگ که تمام شد، اوضاع کمی بهتر شد. نائینی بیشتر می‌توانست به خانواده‌اش سر بزند. خیلی اهل سفر بود، آن‌هم سفر فامیلی. کوچک‌ترین فرصتی که پیدا می‌کرد، یک ماشین کرایه می‌کرد. خانواده عمو و عمه را هم جمع می‌کرد و راه می‌افتادند. هر جا که می‌رسیدند، چادر مسافرتی را علم می‌کرد و حاج‌خانم پیک‌نیک می‌گذاشت لب جاده و برایشان غذا درست می‌کرد. این عادتش فقط در سفر نبود. عاشق مهمان بود. خصوصا وقتی پدر و مادر همسرش به خانه‌شان می‌آمدند با اصرار آنها را نگه می‌داشت و همیشه می‌گفت: وجود پدر و مادرت برکت خانه ماست و به‌شدت به این موضوع اعتقاد داشت. به هر بهانه‌ای همه را دور هم جمع می‌کرد، حتی شده با یک غذای ساده یا املت از آنها پذیرایی می‌کرد. بعد از نهار یا شام، از نعنا‌هایی که در باغچه حیاط کاشته بود می‌چید و برایشان چای نعنا درست می‌کرد.

پول تعمیرماشینش را برای رهن خانه بستگان داد

محبتش به فامیل محدود به مهمانی نمی‌شد. همیشه حواسش به همه بود. وقتی فاطمه به پدر گفت که یکی از بستگان برای رهن خانه به پول نیاز دارد، پدر پولی را که برای تعمیر ماشینش پس‌انداز کرده بود را کامل به فاطمه داد. همیشه به بچه‌ها توصیه می‌کرد که اول‌ازهمه به اقوام و نزدیکان کمک کنید و مشکلاتشان را حل کنید. این موضوع آن‌قدر برایش مهم بود که حتی در وصیت‌نامه‌اش هم قید کرد.

پدری که حرف نمی‌زد، عمل می‌کرد

نائینی مدل خاصی برای تربیت فرزندانش داشت. بیشتر تلاش می‌کرد به‌صورت عملی آنها را آموزش بدهد نه گفتاری. یکی از مواردی که خیلی برایش اهمیت داشت، این بود که در ولادت اهل‌بیت و تمام اعیاد مذهبی سعی می‌کرد حتی شده با خرید یک کیک کوچک آن روز را برای بچه‌هایش متفاوت برگزار کند، خصوصاً برای دخترش. از زمانی که فاطمه به سن تکلیف رسید، هر سال بعد از ماه مبارک رمضان برایش کادویی می‌خرید و باذوق به دخترش هدیه می‌کرد.

بعد از شهادتم ۱۰ سال روضه حضرت زهرا بگیرید

هر چقدر که عاشق اهل‌بیت بود، ارادتش به حضرت زهرا (س) خیلی خاص‌تر و ویژه‌تر بود. سال‌ها سفره‌دار حضرت زهرا (س) بود. شب شهادتش مراسم روضه‌ای برگزار می‌کرد، سفره پهن می‌کرد و به عزاداران شام می‌داد. حتی وصیت کرد تا ۱۰ سال بعد از شهادتش مراسم عزاداری حضرت زهرا (س) را برگزار کنند.

آرزویی که بعد از ۴۷ سال برآورده شد

همیشه می‌گویند که اهل‌بیت هیچ‌وقت بدهکار کسی نمی‌مانند. کافی است برایشان یک‌قدم بردارید، آنها صد قدم برمی‌دارند، همین هم شد. هنوز ۱۱ روز مانده به تولد ۶۷ سالگی‌اش، هدیه تولدش را از دست بابرکت حضرت زهرا گرفت و به آرزویش رسید. آرزویی که به قول خودش ۴۷ سال به دنبالش بود و آن چیزی نبود جز شهادت.

منبع: فارس

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha