باشگاه خبرنگاران جوان - چهارم مرداد، سالروز اعدام محمدرضا سعادتی، یکی از اعضای ارشد سازمان تروریستی منافقین است؛ پروندهای که از همان روزهای نخست انقلاب، به یکی از مهمترین مصادیق جنگ روایتها میان جمهوری اسلامی و سازمان منافقین تبدیل شد. بازخوانی این پرونده نشان میدهد چگونه یک ماجرای امنیتی، سالها در میدان عملیات رسانهای و تبلیغاتی نیز امتداد یافت.
واقعیت این است که برای درک درست و همهجانبه رویدادهایی که در نخستین ماههای پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران رخ داد، نمیتوان صرفا به تماشای پوسته ظاهری حوادث و بیانیههای رسمی جریانهای سیاسی بسنده کرد. تاریخ معاصر ایران در این برهه، بستر شتابان و غبارآلودی بود که در آن شعارهای جذاب و مواضع آتشین، گاه به عنوان پوششی برای واقعیتهای اطلاعاتی و امنیتی پنهان عمل میکردند. پرونده محمدرضا سعادتی نیز دقیقا در چنین بستری شکل گرفت؛ پروندهای که شناخت آن بدون واکاوی ماهیت، پیشینه و مناسبات تشکیلاتی سازمان منافقین غیرممکن است.
فرار از طناب دار
مسعود رجوی در ابتدای دهه پنجاه شمسی توسط سیا و ساواک با هدف انحراف در آموزههای اسلامی و مصادره حرکت انقلابی ملت مسلمان ایران به کار گرفته شد. مسعود که ایدئولوژی مارکسیستی را به عنوان نسخه نجاتبخش پذیرفته بود راهی جز عرضه فکر و اندیشه خود در قالب اسلامی نداشت لذا با سوء استفاده از نمادها و شعارهای ظاهری مسلمانان، توانست حرکت خود را در قالبهای موجه ادامه دهد.
مسعود رجوی برای نفوذ در دل جریان انقلاب، به شعار ضدیت با آمریکا و مخالفت با دستگاه شاه نیازمند بود لذا علی رغم اینکه سراپا آمریکایی و وابسته به ساواک بود، اما در ظاهر شعار ضدیت با آمریکا نیز سر میداد.
مسعود رجوی که متولد ۱۳۲۷ و فارغالتحصیل حقوق سیاسی بود، در جریان دستگیریهای سال ۱۳۵۰بازداشت شد. با اینکه تقریبا تمام اعضای کادر مرکزی سازمان مجاهدین خلق در آن سال اعدام شدند، اما رجوی از اعدام مستثنی شد و به حبس ابد محکوم گردید.
رجوی و همراهان وی همواره این نجات را به کارزار بینالمللی برادرش کاظم رجوی در سوئیس نسبت میداد؛ اما اسناد بازخوانی شده ساواک و گواهی برخی همبندیهای او، پرده از بخشهای پنهان این ماجرا برمیداشت. بر اساس اسناد بهجامانده و اظهارات مقامات امنیتی وقت رژیم شاه مانند پرویز ثابتی (مدیرکل ضداطلاعات ساواک)، مسعود رجوی در دوران بازجویی، اطلاعات مؤثری درباره ساختار تشکیلات و محل اختفای اعضا در اختیار ماموران قرار میداد! حتی برخی از همبندیهای او نظیر عزتالله شاهی (مطهری) در خاطرات خود اشاره کردهاند که رجوی در سالهای پایانی زندان، عملا در اتاقهای بازجویی به تحلیل وضعیت گروههای مبارز برای ساواک میپرداخته است! لذا نجات رجوی از مهلکه محصول قراردادی است که بین وی و نهادهای امنیتی در عصر پهلوی بسته شده است!
رجوی و سازمانش با وجود وابستگی کامل به آمریکا از پوششهای مختلفی برای اظهار دشمنی با آمریکا بهره برداری کرده است که ماجرای دستگیری سید محمد رضا سعادتی به جرم جاسوسی و دخالت در طرح ترور شهید کچوئی- بعد از انقلاب اسلامی- از جمله مهمترین آنهاست. محمدرضا سعادتی یک عضو عادی یا یک هوادار ساده سازمان منافقین نبود؛ او از چهرههای باسابقه و مورد اعتماد در ساختار تشکیلاتی سازمان به شمار میرفت.
سعادتی پس از آزادی از زندان در جریان انقلاب، به دلیل سابقه مبارزاتی، توانمندیهای تشکیلاتی و جایگاه فکری و اجرایی خود، به سرعت در حلقههای بالایی سازمان منافقین قرار گرفت و به یکی از نیروهای موثر در ساختار جدید سازمان تبدیل شد.
اعتماد ویژه مسعود رجوی به سعادتی باعث شد که او در مقاطع حساس، مأموریتهای مهمی را از سوی مرکزیت سازمان بر عهده بگیرد. حضور او در ساختارهای حکومتی نوپای پس از انقلاب نیز در همین چارچوب قابل تحلیل است؛ فردی که نه به عنوان یک عنصر منفرد، بلکه به عنوان یکی از نیروهای کلیدی سازمان در موقعیتی حساس قرار گرفته بود. از همین نقطه است که پرونده محمدرضا سعادتی آغاز میشود؛ پروندهای که بعدها به یکی از مهمترین عرصههای رویارویی روایتها میان جمهوری اسلامی و سازمان منافقین تبدیل شد.
عصر روز ۶ اردیبهشت ۱۳۵۸محل ملاقات، شرکت نولکو در نزدیکی پل چوبی تهران بود؛ شرکتی با ظاهر صنعتی که پوششی برای عملیاتهای مخفی سازمان به شمار میرفت. محمدرضا سعادتی، از کادرهای ارشد و کلیدی سازمان منافقین، در قرار گفتوگو با ولادیمیر فیسینکو، دبیر اول سفارت شوروی و افسر عملیاتی کا. گ. ب بود که ناگهان ماموران امنیتی وارد معرکه شدند. سعادتی دستگیر شد و فیسینکو با خودروی دیپلماتیک فرار کرد.
اقدامات سعادتی از جمله تلاش برای برقراری ارتباط اطلاعاتی با ماموران شوروی (کگب) و تبادل اسناد امنیتی به طور مستقیم تحت هدایت، نظارت و دستورات مسعود رجوی انجام میشد؛ به طوری که سعادتی عملا به عنوان رابط اصلی و رسمی سازمان با شوروی برای انتقال و تامین نیازهای متقابل دو طرف عمل میکرد. این همسویی و پیوند تشکیلاتی عمیق سبب شد که دستگیری سعادتی به اتهام جاسوسی، به یک بحران جدی برای رهبری سازمان تبدیل شود و رجوی از تمام ابزارهای تبلیغاتی و سیاسی خود برای مظلومنمایی و انحراف ماهیت این پرونده استفاده کند.
ملاقات با شرق، پوششی برای فرار از حقیقت رابطه با غرب
اسناد به دست آمده از کیف دستی سعادتی و یادداشتهای مذاکره نشان میداد که سازمان قصد داشت پرونده سرلشکر احمد مقربی (بزرگترین جاسوس شوروی در ارتش شاه که در سال ۵۶ اعدام شده بود) را که در روزهای آشوب انقلاب از دسترسی دستگاه امنیتی خارج کرده بود، به مسکو تحویل دهد.
محمدرضا سعادتی، فرزند دوم یک خانواده ۱۲ نفره، متولد ۱۳۲۳ در شیراز بود. او فارغالتحصیل رشته برق از دانشکده فنی دانشگاه تهران (۱۳۴۵) بود و سوابقی، چون فعالیت در کارخانه ذوبآهن اصفهان و ستاد نیروی هوایی داشت که در سال ۱۳۵۱ از ارتش اخراج شد. او پس از انقلاب در دادستانی انقلاب مشغول به کار شده بود و از طریق افرادی نفوذی مانند اکبر طریقی به آرشیو اسناد ساواک دسترسی پیدا کرده بود. برای همین این ماموریت بر عهده سعادتی گذاشته شد. پس از دستگیری سعادتی در ابتدا به ۱۰ سال زندان محکوم شد.
او از داخل زندان با مرکزیت سازمان در ارتباط بود و حتی نامهای در مخالفت با ورود سازمان به فاز مسلحانه (شورش ۳۰ خرداد ۱۳۶۰) نوشت. اما پس از اثبات نقش او در هدایت کاظم افجهای برای ترور محمد کچویی (مدیر داخلی زندان اوین) و طرح ترور آیتالله محمدیگیلانی و لاجوردی در جریان شورش مسلحانه در زندان، مجددا محاکمه شد. سرانجام محمدرضا سعادتی در مردادماه ۱۳۶۰ به اعدام محکوم و تیرباران شد. اما اینکه سعادتی با بلوک شرق نشست، پس جریانی ضدآمریکایی بود، یک خطای تحلیلی بزرگ است. در دنیای پیچیده جاسوسی، ارتباط با یک قدرت خارجی هرگز به معنای استقلال مبنایی از دیگر قدرتها نیست، بلکه صرفا نشاندهنده یک ماموریت کاربردی برای کسب ابزار قدرت است.
بلافاصله پس از علنی شدن بازداشت سعادتی، اتاق جنگ روانی منافقین فعال شد. آنها روایت جدیدی را به افکار عمومی پمپاژ کردند: سعادتی شهید راه مبارزه با امپریالیسم است و نظام نوپا به دلیل رویکرد سازشکارانه خود با غرب، او را به جرم ضدیت با آمریکا مجازات میکند!
اما واقعیتهای تاریخی و اسناد امنیتی، این روایت ظاهری را در هم میشکند. در مناسبات اطلاعاتی، جریانهای تمامیتخواه برای رسیدن به قدرت سیاسی، ابایی از بازی در زمینهای مختلف ندارند. ارتباط با شوروی سند استقلال سازمان منافقین نبود؛ چرا که در پیش از این مسئله وابستگی سازمان و رجوی به آمریکاییها و سازمان سیا امری روشن و آشکار است. بر اساس اسناد منتشر شده از پروندههای ساواک و گزارشهای تحلیلی، مسعود رجوی سابقه همکاری و ارائه تحلیل به ساواک در سال ۱۳۵۴ را در کارنامه خود داشت که منجر به تخفیف مجازات اعدام او شده بود. فراتر از آن، بررسی کارنامه سازمان نشان میدهد که شعارهای تند ضدامپریالیستی صرفا ابزاری برای جذب جوانان پرشور انقلابی بود!
رجوی در اواخر سال ۱۳۵۹ برای دریافت پاداش سالها وفاداری به غرب و نظام سلطه مخفیانه به فرانسه سفر کرد بعد از آن به کمک آمریکاییها در کنار حزب بعث و صدام اقدام به فعالیت علیه انقلاب اسلامی مردم ایران کرد! و در پاسخ به اعضای سازمان صراحتا گفت: ما با آمریکا جنگی نداشتیم! بنابراین، نشستن با کا. گ. ب نه از روی اصالت عقیده، بلکه بخشی از استراتژی نفوذ و جمعآوری اطلاعات جهت ضربه زدن به نظام نوپای اسلامی بوده است.
تغییر زمین بازی؛ از پرونده جاسوسی تا پرونده آزادی
منافقین که در برابر اسناد غیرقابلانکار قرار گرفته بودند، به جای پاسخگویی به یک پرسش دقیق امنیتی، چارچوب و زمین بازی را تغییر داد. تکنیک اصلی آنها در این جنگ روایتها، جابجایی صورت مسئله بود. آنها یک پرونده آشکار جاسوسی و انتقال اسناد ملی را به مسئله آزادیهای سیاسی و سرکوب مخالفین تبدیل کردند.
نشریات فوقالعاده مجاهد با تیترهای کوبنده، سعادتی را یک زندانی سیاسی مظلوم نامیدند و نظام را به ارتجاع و مخالفت با آزادی و همکاری با آمریکا متهم کردند. این حجم از شایعهسازی در مورد شکنجه سعادتی در زندان و تحت فشار قرار دادن چهرههای محبوب سیاسی برای حمایت از او، همگی قطعات یک پازل هدفمند بودند. هدف نهایی این غائله رسانهای، پاک کردن لکه ننگ جاسوسی و معامله اطلاعاتی با بیگانه از دامن تشکیلات و حفظ قدرت عضوگیری در میان نسل جوان بود. همچنین مظلومنمایی و اعتبارسازی برای چهرهای که ماموریت اطلاعاتیاش لو رفته بود، تا از او یک مصداق جدید یا نماد آزادی در بند بسازند. یکی دیگر از اهداف زیر سؤال بردن جمهوری اسلامی و داوری دستگاه قضایی و مشروعیت نهادهای امنیتی نوپا در چشم افکار عموم بود.
پرونده محمدرضا سعادتی اگرچه در مرداد ۱۳۶۰ و پس از اثبات نقشش در هدایت آشوبهای درون زندان و ترور چند نفر از جمله شهید محمد کچویی بسته شد، اما در تاریخ معاصر ایران به عنوان یکی از نمونه از جنگ روایتها باقی ماند؛ رویدادی که نشان داد یک جریان سیاسی چگونه میتواند با ابزار رسانه، جای جلاد و شهید، و خائن و خادم را در نگاه یک جامعه ملتهب عوض کند.
فریب با شعارهای مقدس
یکی از پیچیدهترین، منسجمترین و فریبندهترین ابزارهای منافقین برای نفوذ در بدنه جامعه تازه انقلابکرده ایران، سرقت و مصادره شعارهای اصیل جبهه حق بود. آنها با تکیه بر شعارهای مبارزه با امپریالیسم و آمریکا، شعار دلپذیر عدالتخواهی و ادعای دفاع از محرومان و مستضعفین، خود را پیشگامان نهضت و انقلابی اصیل نشان میدادند. بدتر از آن، این نفاق مدرن برای مشروعیتبخشی به ساختار مارکسیستی خود، دست به دامن ادبیات قرآن و نهجالبلاغه شد. آیات جهاد بر پیشانی نشریاتشان نقش میبست و خطبههای عدالتخواهی امیرالمؤمنین (ع) لقلقه زبانشان بود؛ ویترینی جذاب که هر بیننده انقلابی و پرشوری را در نگاه اول مجذوب خود میکرد.
دقیقا در همین نقطه بود که بخشی از افراد دلسوز در جبهه خودی و نیروهای انقلابی مرتکب یک اشتباه استراتژیک شدند. آنها شیفته این ویترین شدند؛ شعارها و ظواهر را اصل قرار دادند و از تحلیل لایههای عمیقتر فکری، عقیدتی و ساختار پنهان تشکیلاتی منافقین غفلت کردند. این انفعال تحلیلی، منجر به یک رکب بزرگ شد؛ گزارهای غلط که در ذهن برخی عناصر سادهانگار انقلابی شکل گرفت و آن این بود که سعادتی یک مبارز ضدآمریکایی است؛ او برای ضربه زدن به آمریکا با یک مامور شوروی ارتباط برقرار کرده است؛ پس دستگاه قضایی و امنیتی جمهوری اسلامی او را صرفا به دلیل این موضع ضدآمریکایی محاکمه میکنند.
تفاوت نگاه امام خمینی (ره) و جریان اصیل انقلاب با برخی تحلیلهای سطحی در همین نقطه آشکار میشود؛ معیار قضاوت آنان، شعارها و ادعاهای ظاهری جریانها نبود، بلکه حقیقت اندیشه، عملکرد و اهداف پنهان آنها بود. منافقین تلاش میکردند با برجسته کردن شعارهای ضدامپریالیستی و استفاده از ادبیات انقلابی، خود را در جایگاه نیروهای اصیل مبارز قرار دهند؛ اما امام خمینی (ره) و نیروهای بصیر انقلاب، فریب این ظواهر را نخوردند و ماهیت جریان را بر اساس رفتار و مبانی واقعی آن ارزیابی کردند.
تجربه تاریخی و تلخ پرونده محمدرضا سعادتی به بهای گزافی به جبهه انقلاب آموخت که در مواجهه با پدیدهها و جریانهای پیچیده امنیتی و سیاسی، هرگز نباید افراد، گروهها و سازمانها را صرفا با متر و معیار شعارهای روزمرهشان سنجید. برای یک تحلیل واقعی و مصون از خطا، گزارههای کلیدی دیگری وجود دارند که باید با وسواس بررسی شوند: سوابق تاریخی تشکیلات، روابط پنهان و پشتپرده با بیگانگان، عملکرد واقعی در روزهای بحران و مهمتر از همه، مبانی فکری و ایدئولوژیک آنها.
بزرگترین و مهمترین درس راهبردی پرونده سعادتی برای امروز و آینده جبهه حق این است که دشمن همیشه با تابلوی رسمی خود وارد میدان نمیشود؛ او گاهی مجهزترین تیرهای خود را از کمان شعارهایی رها میکند که خود ما به آنها باور داریم و برایشان خون دادهایم.
در جهان امروز نیز این الگو پایان نیافته است. بسیاری از جریانهای فکری و رسانهای تلاش میکنند با استفاده از واژگان جذاب و ارزشهای مورد قبول عمومی، خود را نماینده حقیقت معرفی کنند؛ اما مسئله اصلی این نیست که چه شعاری داده میشود، بلکه باید پرسید این شعار بر چه مبنای معرفتی استوار است و در عمل به چه مقصدی منتهی میشود.
منبع: فارس