باشگاه خبرنگاران جوان- شهر به شهر چرخید و نه مثل تابوت بنی اسرائیل که تنها سکینه و آرامش به همراه داشت، این تابوت، هم آرام دل ما را و هم آرامش ما را با خود میبرد؛ به هر شهر که رسید شوری برپا کرد و شرری بهجانها زد و آتش ایمان آخرالزمانیها را گداختهتر کرد.
شک نداشتم اوج شورانگیزی این تابوت در کربلا نمایان میشود و بعد از جاماندن از تشییع در تهران، با آن داستانها که پیش آمد، به دل گفتم کاش میشد همسفر کربلای این تابوت باشیم و قدری با عزای عراقیها آرام بگیریم؛ چیزی که آن لحظه برای من فقط آرزویی بود به حلاوت دهین ابوعلی شهیر.
شاید روزی سرّش را گفتم که چرا باور دارم این روزی از کرم صاحبِ همین تابوت به من رسید، اما خلاصه، چشم بههم زدنی دیدم دارم بار سفر به مصر حبیب میبندم؛ جسم و جانم کشش نداشت، اما این دل بود که راه تردید را همهجوره بست و تن به سفری دادم که اختیار هیچ چیزش با من نبود.
به عراق که رسیدیم، گروه ما را برای استقرار به کربلا فرستادند، اما با زرنگی، گذرنامهها را پس گرفتیم تا اگر شد خود را به تشییع در نجف نیز برسانیم و فوری، برگردیم برای طواف تابوت در کربلا؛ مثل همیشه، اما تزاحمات عالم ماده از فاصله و شلوغی تا خستگی و ضعف، دست و پاگیرمان شد تا به اجبار یکی را انتخاب کنیم.
شب موعود، بدن خسته بود، اما ذهن آرام نمیگرفت و هر رقم حساب میکرد که «کربلا بمانیم و یا قصد نجف کنیم؟» دست آخر محاسبه را از دست عقل معاش اندیش بیرون کشیدم و دل را بر تخت قضاوت نشاندم و گفتم پادشاه ملک وجود تویی؛ قضاوت کن.
دل، بیپروا تصدیقِ جان کرد که مالک منم و بنای سخن گذاشت: این که میآید، تابوت مردی است از نسل شوریدگان است و نجف گرچه عظیم است، اما پایتخت شورِ بنیبشر، در کربلاست.
از دل میپرسم این تابوت است که به کربلا میآید و یا این کربلاست که تابوت را به سوی خود میکشاند؟
دل جواب میدهد آنچه حساب عقل و حسِ ضمیر و تاریخ کربلا به آن گواهی میدهد، این است که تا بوده، کربلا شوریدگان را بهجذبهای معجزهوار به سوی خود میکشیده و حساب این تابوت هم از آنان جدا نیست؛ دل گفت، اما جان آرام نگرفت؛ هرچه باشد نجف هم وادی توحید است.
بگومگوی من با دل پرحرفم تازه شروع شده بود که زور خستگی چربید و چشمهایم بسته شد، اما دل مقاومت کرد و بیدار ماند؛ طوری که دم صبح که تشنگی دامن گیرم شد، هنوز بیدار نشده و آب طلب نکرده، دل صدا زد: نجف یا کربلا؟ به آمدن تابوت چیزی نمانده!
به خیال خودم، به دلم وعده سر خرمن دادم که بعد از نماز صبح، یکدله میشوم؛ دل، اما لج کرد و دیگر به چشمها روی خوش نشان نداد و تا اذان، از هر طرف موج سودا و صفرا به جنگ بودند که به استقبال تابوت برو یا بمان.
گوشی موبایل، اذان گفت و نماز را ساده و کوتاه خواندم، از خستگی؛ سلام صبح را داده نداده، دل برگهای رو کرد که آرامم کند و انگار «برقی از منزلِ لیلی بدرخشید سحر؛ وَه که با خرمنِ مجنونِ دلافگار چه کرد.»
برق سحرگاهی من نه آتش طور، که صدای مردی بود از کهنه مریدان صاحبِ شوریدهی همان تابوت که یک شبه ره صدساله طی کرده و دستش به راز و رمز کربلا رسیده بود؛ دل اینبار از روی دست آوینی میخواند که:
«بسیجی عاشق کربلاست و کربلا را تو مپندار که شهری در میان شهرها و یا نامی در میان نامهاست. نه، کربلا حرم حق است و جز یاران امام حسین (ع) را به آن راهی نیست. حب حسین (ع) سرّ الاسرار شهداست. فاین تذهبون؟»
برای من همینقدر بس بود. کار تمام شد؛ کربلا میمانم. هر که رفت برود، اما من، همینجا منتظر آن تابوت خواهم ماند و تا آمدنش به دنبال رازی میگردم که مرا و آن تابوت را به اینجا کشانده؛ دل، اما از روی دست آوینی ادامه میدهد:
«اگر صراط مستقیم میجویی بیا از این مستقیمتر راهی پیدا نمیشود: حب حسین علیه السلام. جنگ بر پا شده بود تا از جبهههای ما دروازههایی به کربلا باز شود و شهدای ما خود را به قافله عاشورایی سال ۶۱هجری اباعبدالله الحسین (ع) برسانند.»
عقلم وسط حرف میپرد که جنگ؟ و میخندد که کدام جنگ؟ جنگ ایران و عراق را میگوید؟ کاش آوینی دیشب بود و میدید عراقیها منتظر تابوتی هستند که نقشش، پرچم ایران است.
دل دوباره به سخن میآید که آرام، عجایب ماجرا بیشتر از این حرفهاست. این اولین فقیهی است که جسم در خاک و خون تپیدهاش با تابوتی که بهجای پارچههای سبز و مشکی حرم یا کتیبهی عزا، با پرچم یک کشور پوشیده شده و به کربلا میرسد!
به عقل و دل تشر میزنم که برگردید، ماجرا چیز دیگری بود هان؛ راز کشیدهشدن این تابوت شورانگیز به کربلا؛ دل میگوید راست میگویی و باز آوینی ادامه میدهد:
«امت محمد را آن روز جز حسین ملجأ و پناهی نبود. چه خود بدانند و چه ندانند. چه شکر نعمت بگذارند و چه نگذارند. واقعه عاشورا دروازهای از نور است که آنان را از ظلمآباد یزیدیان به نورآباد عشق رهنمون میشود. اگر نبود خون حسین، خورشید سرد میشد و دیگر در آفاق جاودانه شب نشانی از نور باقی نمیماند. حسین چشمه خورشید است.»
حالا دیگر همه چیز را فهمیدهام؛ سرّ این تابوت سهرنگ را؛ رمز کربلایی شدن صاحب شوریدهاش بعد از ۷۰ سال و دست قسمت که ما را در دوراهی نجف-کربلا، ساکن کربلا کرد؛ حالا دیگر تردیدی ندارم که این تابوت آمده تا برای شوریدگان کربلایی، رازی را برملا کند.
دل مرحبا گویان میگوید بگذار راز تابوت کربلایی را هم نفس پاک آوینی برایت تعریف کند:
«کربلا ما را بهسوی خود فرامیخواند و ارواح مشتاق ما بیتابانه، همچون کبوتران حرم، بهسوی کربلا بال میگشایند. بار دیگر صدای «هل من ناصر» امام عشق در دل تاریخ بلند است و این بار حضور امت بهراستی شگفتآور است.
عقل باز هم طاقت نمیآورد و داد میزند که آوینی از کجا میدانست؟ از کجا؟ آوینی کجا دیده بود که ۱۰ اسفند هل من ناصر صاحب این تابوت ملتش را مبعوث میکند، صدها روز در خیابان نگهمیدارد و آن حضور بهراستی شگفتآور خلق میشود؟
دل زنهار میزند که آرام باش، هنر کربلا و امامان کربلای این است؛ باز از آوینی بشنو: «هرآنکس در هر زمان و در هر جا به این صلا لبیک گوید کربلایی است و کربلا میزان عشق است و اهل حق را از اغیار جدا میکند.»
سکوت میشود؛ به خودم میگویم رازها همیشه تازه و پنهان نیستند؛ گاهی غبار دنیا و زنگار گناه چشم را کور کرده که آنچه باید را نمیبینم. وگرنه راز این تابوت روشن بود و سالها قبل آوینی آن را بیپرده گفته بود: «کربلا، آغوشت را بگشا، حزب الله به سوی تو میآید.»
دل میگوید درست است، اما کشیده شدن تابوت هر شهیدی به دامان سیدالشهداء در کربلا، رازی علیحده دارد که برای مردم زمانهاش فاش میشود.
اینبار، اما کلمات آوینی را با صدای دلنشین سید علی میشنوم که «اگر راستش را بخواهید هنوز روز عاشورا به پایان نرسیده است...»
راستی سر سفر این تابوت به کربلا همین بود، عاشورا هنوز به پایان نرسیده؛ نه با شهادت حسین بن علی و نه یک هزار و چهارصد سال پس از آن، با شهادت سید علی؛ جنگ میان حق و باطل باقی است و ما روزی در کنار رهبری مجاهد به نام سید مجتبی، در برابر دشمن غدار عاشورایی خواهیم جنگید.
بعد از ۹ اسفند، ماهها چشم انتظار تشییع قطعهای از جانمان بودیم؛ تنی مطهر از یگانه دهر که در تابوتی به رنگ پرچم ایران پس از غیبت ناگهانی آقای شهید امت، در برابر چشمان ما ظاهر شد؛ این تابوت به جای سکینه، شور و غصه برای شیعیان داشت.
قربان وفاتم، به وفاتم گذری کن
تا بوت مگر بشنوم از رخنهی تابوت
منبع: فارس