باشگاه خبرنگاران جوان -به راهش ادامه می دهد و من از پشت سر نگاهش می کنم. به پرچمی که از پدرش به او رسیده و همراه آن غیرت و شجاعت و میهن پرستی و این سرمایه از او هم به فرزندانش می رسد، نسل به نسل.
یک نفس عمیق کشید و گفت: بعد از یک هفته خانه نشینی و پذیرایی از اقوامی که به دلیل جنگ و عدم آرامش در منطقه محل سکونتشان به ما پناه آورده بودند، امشب دوباره با بچهها راهی خیابان شدیم؛ در حالی که هفتهای را گذرانده بودیم پر از احتیاط و مسائل امنیتی خانوادگی! مهمان بودند و حبیب خدا و احترامشان واجب. اگر حرفی بر خلاف باورهای وطن دوستانه ما زدند، لبخند زدیم و اگر پوزخند زدند به اخبار پیروزی های مدافعان وطن در حمله به مواضع دشمن در رسانه داخلی خانه ما، سکوت کردیم. دعاهای توسل خانوادگی ساعت ۸ رسانه ملی از حرم امام رضا را در ساعت های پایانی شب به نیت قضا به جا آوردیم و سوره فتحمان را با هندزفری گوش دادیم. این بین راه پیماییها و تجمعات شبانه فدا شد که گذاشتیم به پای مهمان نوازی.
امشب باز پرچم را برداشتم. بسم الله گفتم و به امید روزی که این جمعیت سرشار را در جشن پیروزی در خیابان ببینم از ماشین پیاده شدم.
پلاک ماشینها نشان میداد مسافران هم شبها سفر شبانه دارند در خیابانها. ایرانیاند دیگر. همه جای ایران سرایشان است. در سفر هم دلشان میتپد برایش.
صحنهها همان صحنههاست.شورها همان شورها و حماسهها همان حماسهها. فقط مردم هماهنگترند و منسجمتر. انگار ریتم شبانه زندگیشان با این تجمعات هماهنگ شده. همخوانی یکدست سرودها، منظم تکان دادن پرچمها با آهنگهای حماسی و شعارهای از بر شده، حاصل یک ماه خیابان داری است. یک جمع یکپارچه و متحد در حرکت و کلام.
رقص رنگهای سبز و سفید و سرخ پرچم ایران حس غرور و شعف و غیرت را دوباره در درونم زنده میکند و انگار با ذره ذره وجودم این زیبایی را حس میکنم. چشمانم را میبندم و رو به آسمان شکر میکنم ایرانی بودنم را که نرمی پرچمی صورتم را نوازش میکند. صدای مردی از پشت سر میگوید: «ببخش دخترم.»
بدون اینکه نگاهش کنم با خود میگویم این پرچم دیگر مثل پرچم اماکن متبرکه است برایم. سر و صورتم را جلا میدهد. برمیگردم و میگویم: «سلامت باشید پدر...» که نگاهم میافتد به عصایش و پایی که ندارد. با یک دست عصای چوبی را گرفته و دسته پرچم بلند ایران که در دست دیگر دارد عصای دیگرش است.به سختی حرکت می کند و خود را به راهپیمایان دیگر می رساند.
تعجب را در نگاهم میخواند و میگوید: «این عصا را خودم خریدم. ولی این یکی از پدرم بهم رسیده. زمین نمیذارمش، شده جونم رو هم مثل پام بدم.»
به راهش ادامه میدهد و من از پشت سر نگاهش میکنم. به پرچمی که از پدرش به او رسیده و همراه آن غیرت و شجاعت و میهن پرستی و این سرمایه از او هم به فرزندانش میرسد، نسل به نسل.
او روزی در میدان نبرد ایستاده و پیروز شده.این بار هم در خیابان پیروز می شود. راه شکست بر این مردم بسته است باذن الله.
منبع: مهر